بنیادگرایی ایرانی-بخش نخست

بنيادگرايي جهدي است براي احياي تفکرات و ارزش هاي مذهبي در دنياي مدرن و در برابر ايدئولوژي هاي مدرن. بنيادگرايي، طغياني است عليه مدرنيته و انچه که به عنوان ميراث مدرنيته شناخته مي شود. يکي از اصلي ترين وجوه بنيادگرايي، مطلق انديشي است که در مقابله با نسبي گرايي دنياي غرب به وجود امده است. تفکر ستيزه جويانه بنيادگرايي، هدف حمله خود را به دستاوردهاي دنياي مدرن متوجه نموده است: فردگرايي، عقل باوري، تکثرگرايي، انسان مداري، تساهل و تسامح و ازادي. در عوض از گرايش هاي رمانيک غيرعقلي، جمع گرايي، نخبه گرايي افراطي، اقتدارگرايي و تماميت خواهي(توتالیتریانیسم) حمايت کرده است. ترکيب مذهب و سياست و حصر فرهنگي از ديگر وجوه اين انديشه است. در تقسيم بندي نيروهاي اجتماعي دخيل در سياست، غالبا بنيادگرايي را در منتها اليه راست و به بياني ديگر، راست افراطي، مي انگارند. از اين نظرگاه، بنيادگرايي را مي توان انقلاب ستيزه جويانه راديکاليسم راست افراطي تلفيقي با مذهب دانست. وجه مشترک همه جنبش هاي بنيادگرا، خصومت با ارزش هاي مدرنيته و ميراث عصر روشنگري و هراس از وجوه فکري و بنيان برانداز (به زعم ستيزه جويان بنيادگرا) بوده است. همچنين مدينه فاضله بنيادگرايان، برخلاف جامعه مدني مدرن، برپايه اميزش سنت هاي ديني و خويشاوندي، گروهي و ديني و مشروعيت انجمن هاي فراگير، ائيني و عام گرا دانست. تقطيع خاص از سير تاريخ و تعبير ان برحسب نياز و احيانا تحريف ان، تبليغ گذشته ارماني شده (و نه ارماني) و قرائت دستچين شده و هدفدار از متون مذهبي، از ديگر اعمال بنيادگرايان مذهبي است. تشابه بنیادگرایی و مدرنیته را می توان در 3 نکته برجسته نمود. اول آن که هیچ نقدی را بر فناوری و علم جدید وارد نمی کند. دوم آن که هر دو کاملا به هنر اسلامی و تمدن اسلامی بی توجهی می کنند و دست آخر این که هر دو با جنبه معنوی، باطنی و درونی اسلام دشمنی می ورزند (سید حسین نصر) .

شايد مهم ترين خلط مبحث در اين زمينه را مي توان در تبيين بنيادگرايي به مثابه يکي از وجوه سنت گرايي دانست. ريشه اصلي اين تفکر اشتباه را مي توان در دوگانه پنداري تقابلي، تقابل مدرنيته و سنت گرايي، جست و جو نمود. چنين گفتماني، نيروي سومي را که هم خواهان سنت گرايي و هم خواهان پيشرفت و تجدد است را نمي تواند توضيح دهد. مع الاسف بسياري از متفکرين ايراني، در برخورد با پديده بنيادگرايي، کوشش وافري براي ايجاد روابط دترمينيستي و موجبيت علي را در تجزيه و تحليل اين پديده از خود نشان مي دهند. به بيان ديگر، سعي در کشف پديده ها به مثابه علت غايي و توضيح ساير پديدارها به مثابه معلول ان دست مي يازند. حتي گفتمان مارکيستي که بر تقابل کار و سرمايه تاکيد مي ورزد نيز نمي تواند ما را به سرمنزل مقصود رهنمون سازد. چه اين گفتمان با عنايت به وجود کارکردهاي وسايل توليد به مثابه زيربنا و تفسير ساير پديدارهاي اجتماعي، من جمله ايدئولوژي، فرهنگ، اخلاق، دولت، روابط اجتماعي و نهايتا مذهب، در تشريح دين و تعصب روزافزون ديني در ميان قشري خاص، ان هم در قالب گرايشات ستيزه جويانه را يکسره به ديد پديده کم اهميتي مي انگارد و يا مصنوعا روبنا را بر زيربنا مقدم مي شمارد و استثنايي براي اين پديده قائل مي شود. هر دو گفتمان مذکور، ذهنيت سياسي خود را در تقابل با عينيت موجود در ايران مي يابند. درواقع، تصوير چنين ساختي، با کنار گذاشتن روابط دترمينيتي مارکس و ايده هاي دواليستي تقابلي، واضح تر مي شود.

همان طور که ذکر نموديم، يکسان شمردن سنت گرايي و بنيادگرايي، از اشتباهات مسلم انديشمندان است که صدالبته به وفور مرتکب چنين خبطي شده اند و مي شوند. فرض نماييم که پديدار بنيادگرايي را مي توان برپايه گفتمان تقابلي مابين سنت گرايي و مدرنيته تحليل نمود. گفتماني که برپايه ان، هرانچه عقلي و پيشرو است به تجدد و انچه که به جهل و واپس گرايي دامن مي زند، به سنت گرايي منسوب مي شود. سؤالي که به ذهن خطور مي کند اين است که چگونه مي توان تعصب ديني بنيادگرايان را موصوف به صفت سنتي دانيم؟ چگونه مي توان گرايشي قوي و انکارناپذير به سمت عظمت طلبي که لازمه ان کسب تکنولوژي و صدالبته سازمان دهي مدرن است را توجيه نمود؟ چگونه اين ستيزه جويان سنتي!!! مجنون و ديوانه پيشرفت، ان هم از نوع نظامي، هستند؟ اگر بنيادگرايي را مي توانستيم به واسطه پديده هاي دنياي سنتي تفسير نماييم، چرا اين بنيادگرايان ايراني، گوشه عزلت را همراه با دادن نفريني به تجدد، اختيار ننموده اند؟ مگرنه اين است که سنت گرايان، چون به تجدد و دنياي پوياي ان مي رسند، گوشه اي را اختيار نموده و از هر انچه ميراث ان است دست مي شويند و يا در قالب احزاب و گرايشات محافظه کارانه، تا بدان جا که توانند، از مدرنيزاسيون جلوگيري مي کنند؟

گاه در نقد بنيادگرايي، ديده مي شود که انان را به صفت ارتجاع مورد حمله قرار ميدهند.ارتجاع صفتي است براي گروه ها، احزاب و حکومت هايي که مخالف هرگونه دگرگوني و در روابط و بنياد حاکم بر جامعه، در تمامي زمينه ها، اعم از اقتصاد، اجتماع، سياست و … . همچنين اين گونه گروه ها، خواستار ايستايي برخي از دگرگوني هاي بنيان برانداز از نفوذ انان و حفظ گذشته است. ارتجاع با هر گونه ستاندن قدرت و ثروت از دست طبقات مسلط و به بيان ديگر، تغيير در هر گونه وضعيت موجود بر جامعه، مخالفت مي نمايد. انديشه مقاومت در برابر تغيير و دگرگوني را مي توان در مرجع اصيل سنت گرايان تمامي نحله ها مشاهده نمود: افلاطون، تاکيد بر سکون و پرهيز و تقابل با هرگونه تغيير و قياس ان به مثابه شر اجتماعي را مي توان در نگاه مرتجعين هم رويت نمود. با عطف به چنين تعريفي، بنيادگرايي را نمي توان با ارتجاع همنهشت پنداشت. ارتجاع، به واقع سنت گرايي افراطي است. با اين وجود ميان مرتجعين و بنيادگرايي، نکته قابل تمايزي به چشم مي خورد. هرچند که برپايه تفکرات مرتجعين، گذشته نقش پررنگي در هر دو نحله فکري دارد. اما تفاوت اصلي انان را بايد در نوع نگاهشان به گذشته و برخورد با هرگونه تغيير (چه پيشرفت و چه پسرفت) در وضع موجود جامعه هستند. به بيان ديگر سير تاريخی پديدارهای حاليه را نمی توان از ذهن و عقيده مرتجعين (سنت گرايان افراطی) تفکيک نمود.ارزش سنت های بر امده از زمانه گاه چنان نقشی را درانديشه سنت گرايان ايفا می کند که نقش پررنگ مبادی بر امده از ان را به واسطه چاشنی مصلحت کمرنگ می سازند. به اعتقاد سنت گرایان ، ان گذشته فقط گذشته نیست، بلکه پایه و مایه هویت حقیقی بشر است. ان گذشته که در نظر ان ها اساسا به معنای یک مقطع تاریخی نیست و حتی از دایره تاریخ فراتر است ، حقیقتی پاینده است. اما بنيادگرايان طالب رجعت به مبدا گذشته، ان هم گذشته ارماني شده هستند. گذشته اي مشخص و منطبق با ديدگاه بنيادگرايان. بنيادگرايان معتقدند که نمونه يا اصل اين گذشته ارماني که در حکومت يا سيستم حکمراني خاصي تجلي يافته، پديده ذهني و انتزاعي نيست. ارمانشهر بنيادگرايان اسلامي، صرفا وهم و ريا نيست بلکه در دوره اي از تاريخ عينيت ان تحقق يافته است. دولت ارماني اينان، چيزي است همانند سردودمان اولين خاندان دولت ها، که دول امروزي از سلاله و صدالبته شکل منحط و روند زوال رفته ان نيا اصلي هستند(زوال عالم محسوس از مثل اوليه در تفکر افلاطون). اين دولت کامل را مي توان در اغاز تاريخ معنی دار بنيادگرايان اسلامي دانست. طليعه معني دار تاريخي اينان را مي توان در سال هاي اوليه ظهور اسلام جست: عصر پيامبر.

از نظرگاه بنيادگرايان اسلامي، حکومت پيامبر اسلام نمونه اعلا و ارماني جامعه اي بود که هم اکنون انها، بدان به مثابه يوتوپيا و مقصد نهايي خويش مي نگرند. جامعه اي که در ان همه برادر، ياور، برابر و به دور از هرگونه انحطاط و زوال در تمامي شئون و صدالبته شکست ناپذير است. جامعه اي که از ان به عنوان عصر ذهبي اسلام ياد مي شود.

منتشرشده در: on می 31, 2008 at 7:43 ب.ظ یک نظر بنویسید
Tags: