تابستان 67،تابستان 88

آیت الله منتظری در بخشی از خاطرات خود خطاب به آقای خمینی وزارت اطلاعات زمان آقای موسوی(محمد محمدی ری شهری ، داماد محبوب آیت ا… مشکینی) را اینگونه به تصویر میکشد

“شنیده شد فرموده اید فلانی مرا شاه و اطلاعات مرا ساواک شاه فرض کرده است. البته حضرتعالی را شاه فرض نمی کنم ولی جنایات اطلاعات شما و زندانهای شما روی شاه و ساواک را سفید کرده است. من این جمله را با اطلاع دقیق می گویم.” خاطرات آیت الله منتظری، بخش پیوست ها، پیوست 150 ، ج2، ص 1213

- گوشه ای از نامه 29 بهمن 67 کروبی( به همراه امام جمارانی و حمید روحانی) به آیت الله منتظری:

“شما همیشه در برخورد با مسئولان و مقامات قضایی از عفو زندانیان گروهکی سخن میگویید و آزادی آنان را میخواهید. با وجود آن که بارها برای شما ثابت شده است که بسیاری از آنان به سبب اصرار و پافشاری شما مورد عفو قرار گرفتند و آزاد شدند و با شناسایی بیشتر از پاسداران و بسیجیان دست به آدمکشی و ترور زده و خون عزیزان ما را ریختند. لیکن هرگز این گونه رویدادهاد در موضع شما در پشتییبانی از زندانیانگروهکی تغییری پدید نیاورده است”.
خاطرات آیتالله منتظری، پیوست شماره 167 , ج2 ، ص 1252

چه بسا این انتخابات،یگانه انتخابات ایرانی است که در آن تلمیحی تاریخی این چنین نقشی مهم را بر عهده گرفته است.واقعه ای که تا سال ها محل ایراد وبحث به نظر می رسد. آن چه اما جای بررسی است میزان توجه دانشجویان و جوان مخالف و منتقد است به مسئله مذکور.

سید سبز گستر،خاوران هنوز سرخ است….شیخ مدعی حفظ حقوق بشر، فحش نامه ات را به منتظری به یاد
داریم

این چنین شعارها در میان حامیان فصلی!! دو نامزد اصلاح طلب چه بسیار قابل رویت است. نکته این که بیشتر این افراد علت تاکید بر کشتار 67 و وصل نمودن به یک طرف منازعه را نه از برای جمع آوری آرا که تنها تخریب نامزد رقیب می دانند، رقیب اما نه احمدی نژاد که فتوای حمایتی بالاترین مقام جمهوری اسلامی را پشت سر خویش دارد که رقیبی برخاسته از اردوگاه یکسان.

گر چه حامیان شیخ و مهندس در کوی و برزن مدام بر سر هم فریاد انتقام گیری سر می دهند اما بر این نکته تامل نمی کنند که مهم ترین حامی دولت موسوی در زمان جنگ، کروبی بود و عامل اصلی مفارقت کروبی از جامعه روحانیت مبارز، تنها و تنها موسوی بود و لا غیر. نقد حامیان نشسته در اردوگاه شیخ مبنی بر برخورداری مهندس از مسئولیتی رسمی در زمانی مقارن با فاجعه مذکور، گر چه در وهله اول درست به نظر می رسد اما بر این نکته توجه مبذول نمی دارند که همین شیخ بود که با فحش نامه خویش چهار نعل بر حسینعلی منتظری تاخت تا مبادا قائم مقام سابق آیت ا.. خمینی را توانا در افشای کشتار، آن هم در محرم، بیند چرا که افشای این پیشامد غیر انسانی را موجب تضعیف نظام اسلامی می دانست و به همین دلیل، منتظری ، این نخستین حامی و مبلغ نظریه ولایت فقیه، را معاند با مقام ولایت دانست. فحش نامه اخیرالذکر اما دلیلی نیست بر شسته شدن دست مهندس از نقش وی در تابستان 67 که گرچه مهندس نیز بسان شیخ، نقشی مستقیم در ارتکاب بدین حادثه نداشت و نه عامل بود در این واقعه و نه آمر و درست که همچون متحد دیروز و رقیب امروز خویش، فحش نامه ای از برای شیخ منتظر! گسیل نداشت به هر ترتیب اما با سکوت خویش، سکوتی از جانب شخص سوم حکومت در ان زمان، مهر تاییدی گذاشت بر تابستان فراموش ناشدنی 67 ،سکوتی به نشانه رضایت! چه این که می توانست بسان دومین روحانی مقتدر آن روزها زبان به اعتراض گشوید و خود را بری از مسئله کند

اندکی تامل، مطمئنا دوستان را بر این نکته متفق القول می نماید که از برای تبلیغ نامزد متبوع و مطبوع خویش، از آب گل آلود حوادث67، ماهی مراد خویش را حاصل نمی نمایند. پس شایسته است که بحث مربوط را در توجیه اندیشه پریشان خویش به کناری فکنده و با توسل به دلایل مستدل به حمایت کاندیدای خویش بپردازند

منتشرشده در: on جولای 8, 2009 at 8:17 ب.ظ یک نظر بنویسید

رسالت دانشجویی ؛ توهم یا …!

رسالت بزرگ جنبش دانشجويي بحث استكبارستيزي و عدالت جويي است!

رسالت دانشجويان تلاش برای نماياندن سيمای حقيقی اسلام است!

رسالت دانشجو، مبارزه در راه تحقق آزادی و براندازی رژیم اقتدارگراست!

رسالت دانشجويي پايان ناپذيراست وآنان بايد درراستاي رسالت‌هاي تعريف شده به سمت افق‌هاي متعالي ترحركت كنند!!

مهم‏ترين رسالت دانشجو به عنوان يك انسان، خودشناسى و تلاش در جهت كمال و تعالى و خداشناسى و ارتباط با خالق هستى و تهذيب و تزكيه نفس است!

رسالت دانشجو اين است كه درس‏هاى خود را خوب بخواند و به عنوان يك متخصص آگاه به جامعه و مردم خدمت كند و به خاطر نقش مهم و حساسى كه در آينده سياسى جامعه دارد، بايد با يك سرى از مسائل ضرورى و تحليل‏هاى سياسى آشنا شود!

رسالت دانشجویی آگاه نمودن توده های مردم است!

 

جملاتی که در بالا بدان اشاره شد نه برآمده از ذهن که سخنان فعالین دانشجویی است ، چه آنان که نظام فعلی را به مثابه حکومت توحیدی می انگارند و چه آنان که بنیادهای آن را بر پایه اقتدارگرایی استوار می بینند، که با نزدیکی روز 16 آذر هر یک فرصتی را مغتنم شمرده و به تبیین رسالت دانشجویی می پردازند. پاسخ این افراد همگی ذیل پرسشی واحد تعریف می شوند: رسالت دانشجویی چیست؟ به بیانی دگر، نقطه عزیمتگاه بحث من باب رسالت دانشجویی برمفروضه ای پیشین استوار است مبنی بر وجود رسالت مذکور. آیا به راستی چنین مفروضه ای پیشینی، رسالت، وجود دارد؟

پرسش هایی که بر وجود پدیده ای خاص اشارت می نمایند، مباحث انتالوژیک را دامن می زنند که غایت این نوشتار نیست. نکته اما نمایاندن مبادی و موخره های چنین وجودیست. چه اولین گام در تحقق رسالت، تعریف چنین واژه ایست مرتبط با زمینه ای خاص( در اینجا دانشجو). رسالت دانشجویی چیست؟ انقلاب یا اصلاح؟آزادی خواهی یا عدالت خواهی؟براندازی یا گروه فشار بودن!!!؟ پاسخی واحد وجامع بدین پرسش امریست امکان ناپذیر و غیرقابل وصول. تعریف، چیزی جز برشمردن مجموعه ای از اوصاف نیست که به سبب ابهام در نواحی مرزی، ناگزیر، تابعی از اختلاف منظر است. با این حال، چه بسا با برشمردن اوصاف یک پدیده، چشم انداز قابل قبول تری بدست می آید، تعریفی حداقلی.

از رسالت آغاز می کنیم. رسالت به مسیری اطلاق می گردد که باید در آن گام برداشت و به آن عمل کرد. رسالت به معنای وظیفه برای رسیدن به مقصد اصلی و نهایی است. رسالت را خواسته ها و اهداف یک جزء سیستم تعیین نمیکند ، بلکه تک تک اجزای ان سیستم متناسب با سطح درجه آگاهی و مطالباتشان و نیازهایشان آن را معین میکنند و این گونه رسالت غایتی است که از دل اجزا بیرون می آید و واجب الوجوب میشود. بدین گونه رسالت، سرچشمه خویش را در تکلیف می جوید. تکلیفی واجب الوجوب که بر دوش دانشجو سنگینی می نماید و یگانه هدف راستین دانشجو تحقق این رسالت می شود.

نکته آن که از این منظر، رسالت به عنصری تمایزبخش بدل می شود که عمل بدان، نقطه تفارق نخبگان دانشجویی و عوام دانشجویی را متعین می سازد، دانشجوی راستین و دانشجوی غیر راستین (چه بسا که ریشه های خودی و غیر خودی در سطوح بالا حاکمیت  در این تفارق نهفته است). معیار راستین بودن آگاهی است وعمل بر پایه رسالت دانشجویی است. پرسش بار دیگر روبروی ماست اما پرسشی پاسخ ناپذیر. نتیجه اما تلاش در جهت اثبات نمودن تعاریفی است متکثر از سوی افراد و گروه های متنوع. بدین گونه آنان که به رسالت دانشجویی خویش آگاه می شوند، خواه نحوه دستیابی به این چنین آگاهی ذاتی باشد و خواه اکتسابی، خود را در رهبری و یا دستکم طلایه داری خواسته های این قشر محق می دانند. محق دانستن در امر رهبری و ارشاد و تلاش در سبقت جستن از رقبا، زمینه ساز اصلی  رادیکالیسم میشود. رادیکالیسمی به معنای سخت گیری در مواجهه با رقیب. نکته اما رقیب مذکور نه تنها رقیب حاکم است که تمامی رقبا، رقبایی از دیگر نهادهای دانشجویی تا به دسته ها و حتی افراد مستقلی که با عقیده حاکم بر نهاد دانشجویی خاص سازگاری ندارند. یگانه محصول، عدم تساهل  است و نابودی دیالوگ .

 مفاهیمی از قبیل جنبش دانشجویی نیز مشروعیت خود را از این دیدگاه می گیرند. مهم ترین خصیصه جنبش را می باید درداعیه تبیین همه رویدادهای جاری در تمامی جامعه و چه بسا تمامی جهان جست. اینجاست که دانشجو به واسطه تفکری مبتنی بر بی گناهی دانشجویان در ایجاد وضع موجود و وصل نمودن سرنخ تمام و یا غالب  مشکلات موجود به سلطه طبقه حاکم (آب از سرچشمه گل آلود است!)، روی به باور رمانتیسیسم می آورد. باوری متکی برسهل گیری در برآورد راه حل مشکلات : دیو چو بیرون رود، فرشته درآید. ترکیب این گونه دعاویست که در دانشجو میل به باور به توهمی را می پروراند که از برای تحقق هدف خویش (نامعلوم!!!!) از نیرو وقدرتی سهمگین برخوردار است. خزیدن در پناه چنین توهمی گاه چنان فوران می کند که خود را بی نیاز به یاری دیگر گروه ها واقشار می بیند. جنبشی می شود، پیشرو!! بدین گونه در جایی که فرشتگان بیم دارند گام نهند، ابلهان به شتاب وارد می شوند.    

توهم اما در جهت تحقق هدف آرمانی است. گرچه ویژگی اصلی این هدف ، نامعلوم بودن است و غیر قابل تعریف اما همگی در یک خصیصه مشترک وابسته بدین هدف موافقتی تام از خویش بروز می دهند : تغییر بنیادین.

« نیکلای پتروویچ گفت : اجازه دهید یادآور شویم که وقتی شما همه چیز را نفی می کنید یا برای آنکه دقیق تر گفته باشم وقتی شما همه چیز را ویران می سازید پس بایست درباره بازسازی هم چیزی بدانید. بازاروف به او پاسخ داد: این دیگر به ما مربوط نیست، نخست وظیفه ما پاک کردن زمین است.» « ایوان تورگنیف»

 

بدین گونه رادیکالیسم و رمانتیسیسم موجود در ذهن دانشجو، اندیشه ای را می پرورانند مبتنی بر استقلال از هر گونه تجربه، چرا که دیگر لازم نمی بینند از هر پدیده ای تازه چیزی بیاموزند. بدینسان تفکر دانشجو از واقعیتی که با حواس پنجگانه دریافته می شود، آزاد می شود و بر واقعیتی حقیقی تر تاکید می نماید، حقیقتی پنهان در پس چیزهای قابل ادراک. این چنین واقعیت حقیقی تر که تنها با حس ششم آگاهی پذیر است، به واسطه روش های برهانی ویژه، اندیشه را از قید تجربه آزاد می سازند. تفکر رادیکال و رمانتیک، واقعیت ها را در سیاقی منطقی سامان می دهد، سیاقی که از قضیه ای بنیادین و بدیهی آغاز می کند و پس از آن همه پدیده های دیگر از همان قضیه بدیهی استنتاج می نماید. استنتاجی نه بر پایه واقعیت که سازگاری با دیگر گزاره های منطقی پیشین و پسین. نکته اما نتیجه و محصول این گونه پندار – کردار است. در فراگرد تحقق اهداف، گوهر بنیادین که جنبش را برای مخاطب خویش، دانشجو، جذاب نموده است ، به تدریج از دست می رود. تو گویی که توسط فراگرد مذکور بلعیده می شود : بدین گونه محتوای واقعی اندیشه( دانشجو) که آرمان ( آزادی خواهی دانشجو) در اصل از آن مایه می گیرد، توسط منطق خود آرمان بلعیده می شود، منطقی به شدت تحت تاثیر رادیکالیسم – رمانتیسیسم. منطق این گونه فراگرد در میان دانشجویان و نهادهای دانشجویی به تلاش در جهت ربودن گوی صفت دانشجوی راستین و انتساب آن به خویش ترجمان می یابد. منطق، منازعه بر سر حامل راستین بودن رسالت دانشجویی!! است. منطق، تندروی است از برای قهرمان شدن غافل از آن که فاصله جسارت و حماقت، به مویی می ماند که بی آنکه خود دریابند بارها از آن عبور و مرور کرده اند. نتیجه چنین تفکری در نهادهای دانشجویی اظهر من الشمس است :

« گستاخی بی پروایانه را دلیری وفادارانه می انگارند و درنگ دوراندیشانه را بهانه بزدلان می خوانند و میانه روی را زبونی نامردانه در لباس مبدل بشمار می آورند و دانستن هر چیز برابر است با کاری انجام ندادن. انرژی توفنده را خاصیت راستین یک انسان می خوانند… شیفته خشونت پیوسته مورد اعتماد است و مخالفش مظنون. کسی که در توطئه ای پیروز می گردد زرنگ خوانده می شود اما زرنگ تر از او کسی بشمار می آمد که جاسوسی دیگران می کند.از سوی دیگر اما آن که از آغاز برای جلوگیری از هر گونه توطئه ای نقشه ای می کشد، خائن و بزدل بشمار می آید که از دشمن هراسان است. سخن کوتاه، آن که می توانست اشخاصی را که کوچکترین تصوری از زشتی ندارند را به کار زشت وادارد، ستوده می شود.» « توسیدید»

 

این گونه است که ارزش دانشجو به ثمن بخل حراج می شود و جالب آن که در این حراج هر دو جناح !! نیز به مسابقه روی می آورند. علی رغم تفاوت بارز میان این دو جناح، اما هر دو به رفتاری یکسان در قبال دانشجو می پردازند. این رفتار به واسطه دیدگاه سیاهی لشکریست از جماعت دانشجو!! . کار بدان جایی می رسد که  این یکی به گدا پروری اقتصادی روی می آورد و آن یکی به گدا پروری سیاسی. نزاع اما تنها در گدایی نیست که در نمایاندن محبوبیت نیز در تلاش از برای ستاندن گوی سبقت از یکدیگرند. از برای این چنین هدفیست که آن یکی دست به دامان سناریویی جاهلانه مبتنی بر آتش زدن عکس خویش دست می یازد و آن یکی به پویشی (بخوانید کمپین) روی می آورد جهت متقاعد کردن خویش!! به حضور در انتخابات ایرانی. نکته آن که هر دو مشروعیت خویش را در دیگری می جویند. دیگری که بر مسند خدایگانیست و بندگان از برای شرکت در مراسم دست بوسی، آماده! نکته آن که  خدایگان و بنده هگلی نیز جهت تفسیر وتبیین این وضعیت، بار دگر ناگزیر از وارونه ایستادن است، چه بنده هگلی در پایان تاریخ خدایگان را به کناری می زند اما در اینجا….. . این گونه شباهت است که هرگونه تفاوت بنیادین را از میان این دو تفکر برمی چیند و این یعنی اولویت مصلحت نظام بر مردم.

 

چنگ زدن به ریسمان رسالت، خود از اولویت  تکلیف برمی خیزد بر رقیب دیرینه خویش: حق. حق اما دیریست که راهی در متن جامعه این مرز و بوم نیافته است. بحث این نوشتار نه دلایل این چنین عدم راهیابی که ترجمان حق است در متن جامعه دانشجویی: حق خود را در نقد می جوید و می یابد. نقد از حق است نه تکلیف و رسالت، از آن رو که هر کس می تواند نقد کند. هر کس، ناظر بر براندازی هر گونه دیواریست معنایی در میان دانشجوی راستین و غیر راستین. مهم تر از آن نقد کردن نه عاملی است تمایزبخش و فخرآور که گرینشی است اختیاری بر پایه سلایق و علایق متنوع و گاه متضاد دانشجویان. اینجاست که نزاع بر سر مفاهیمی همچو رسالت و دانشجوی راستین، بی معنا تعبیر می شود. نقد همان آزادترین و نابترین فعالیت اندیشه بشریست که در نقطه مقابل فراگرد اجباری منتج از تکلیف قرار دارد. نقد، منتج از حق، خود را نه در رسالت که در جایگاه دانشجویی متحرک می سازد. جایگاه نه همچو رسالت  انتزاعی و بریده از هر گونه واقعیت که مفهومی است متکی بر واقعیت. تکیه به مثابه وابستگی متقابلی است که گرچه محدود به واقعیات است اما سعی در تغییر بخشی از هست ها دارد (نه تمامی آن) با تکیه بر موجودها جهت بایدهایی که مشروعیت خویش را نه از عالم انتزاع که دقیقا از بخشی دگر از هست ها دارد. برخلاف رسالتی برآمده از تکلیفی ساخته و پرداخته بیرون، جایگاه برآمده از کارکرد دانشجوست در اجتماع. جایگاه دانشجو خود را در خصیصه ای دیرپا در میان تمامی اعضای این گروه، فارغ از نژاد و زبان و مذهب ، نمایان می شود. این گونه ویژگی نه بر پایه رسالت برین و استعلایی دانشجو که دقیقا برخاسته از جایگاه دانشجوست در متن جامعه : بر قدرت بودن دانشجو. بر قدرت بودن نه به معنای دوری صرف است ازقدرت و عدم اعتنا به واقعیت موجود که نقد قدرت است برون از دایره قدرت. نه به معنای نگاه تند دولت ستیز که بر اساس انتقاد از کاستی های موجود. ترکیبی است از نقد حاکمیت و پرهیز از ورود بدان ساختار.  

همان طور که پیش از این اشاره شد، علی الظاهر رادیکالیسم و رمانتیسیسم در نهاد دانشجو تثبیت شده است(تا جنینی، کار خون آشامیست!) . این دو ویژگی در بالاترین نقطه اوج ، حقانیت خود را نه در قیاس با واقعیت موجود که انتزاعی از آرمان های دوردست ( ولو به حق اما، امایی بس مهم، بدون کارکرد) می جویند واین گونه زمان به زمان از تحقق اهداف خویش دور می شوند و دلسرد رهسپار دیگر بخش های جامعه شده در صورتی که حامل نومیدی عمیقی هستند درمان ناپذیر چه بسا که می باید بدنبال تغییر در نوع نگاه دانشجو باشیم. یقینا شرایط سخت امروزی خود عاملیست موثر در برپایی چنین تغییری. این گونه تغییر نه در راستای دست کشیدن دانشجویان از آرمان های خود است که در جهت دوری از معیاریست انتزاعی و اقتراب و نزدیکی است به واقعیت موجود گرچه تلخ. تاکید بر ابزار عینی موجود است در راستای تعین بخشی به اهداف است و مهم تر از همه اکتساب خصایصی است بنیادین، جایگزین رادیکالسم و رمانتیسیسم، در جوامع تحت سلطه حاکمیت اقتدارگرا: صبر و امید.

منتشرشده در: on دسامبر 4, 2008 at 10:12 ب.ظ یک نظر بنویسید

بنیادگرایی ایرانی-بخش چهارم

نکته ان است که به کارگيري تکنولوژي مدرن، عيني ترين قالب مدرنيته، نيز در چارچوب اين علت نمايي بيان مي شود. استفاده از اين نمود مدرن، تنها به بهانه سوداوري و معرف نيازهاي واقعي نيست. وسيله ايست که براي کشتن، الت شکنجه، سانسور پيشرفته، سيستم بازجويي و کنترل امنيت و به طور کلي، ابزاريست در جهت سرکوب مخالفين. پس بکارگيري تکنولوژي، نه در بذل توجه و شيفتگي دست کم احترام اميز به اموزه هاي مدرن، بلکه در به کارگيري ان به مثابه ابزاريست در جهت رسيدن به هدف، ولو اين ابزار برامده از جوهره و فرهنگي باشد که خصم تفکر جوهري بنيادگرايان باشد: هدف ابزار را توجيه مي کند و اين يعني عقلانيت ابزاري.

اينجاست که به نزاع بنيادگرايان به غرب مي رسيم. دعوا بر سر اسلام و اخرت نيست، منازعه بر سر تصاحب فاز نهايي تکنولوژي امروزين است: بمب اتم. اختلاف نه بر سر حقانیت آموزه ها که بر سر محدوده ميلتاريزه شدن است. تقابل نه برپايه توحيد و مساوات بلکه بر سر جلوه هاي تند روانه از قهر حکومتي است. شايد بهتر باشد که دولت بنيادگرا را ماشين سرکوبگرا ناميم.

به دولت رسيديم. نگاه اين بنيادگرايان نيز به دولت خاص و منحصر به فرد است. برخلاف بسياري از اثار اوليه اسلامي ، اينان گرچه خواهان برخورد با نظام هاي مدرن هستند، اما به هيچ وجه به برخورد با ساختار دولت و کارکرد ان در جامعه روي خوش نشان نمي دهند. به بيان ديگر، بوروکراسي گسترده و نظام   هيرارشي وار اداري از مشخصه هاي بارز ستيزه جويان بنيادگراست. چنين افرادي حتي با تضعيف نهاد دولت نيز مخالفند علي الخصوص با جوامعي که ميزان پلوراليسم ان، به واسطه تقويت جامعه مدني و نفوذ نهادهاي غيرحکومتي، در سطح جامعه بيشتر به چشم مي خورد.

در ميان بنيادگرايان ايراني، انچه که جلب توجه مي کند، قلت سن انان است. اکثريت اين بنيادگرايان دواتشه،این کاسه های داغ تر ازآش، حاميان جواني هستند که نمي توان انان را سنت گرا ناميد. درحقيقت اين گونه ويژگي است که دانشگاه ها را به مثابه يکي از نمودهاي مدرن در جامعه نيمه مدرن- نيمه سنتي ايران، به اصلي ترين مکان برخورد مدرنيته و بنيادگرايي تبديل نموده است. حتي ديوانسالاري مدرن و نظام اداري عريض و طويل ايراني نيز قابل قياس با دانشگاه نيست. هرچند که نمي توان تمام محيط هاي دانشگاهي را در زمره عرصه هاي برخورد بنيادگرایي با مدرنيته دانست. تنها دانشگاه ها و مراکز اموزشي را مي توان در اين مقوله گنجاند که از پتانسيل بالقوه اي براي تبديل ميدان نزاع بره باشند: دانشگاه هاي صنعتي. اما به چه دليل دانشگاه هاي صنعتي؟ در ايران، دانشگاه هاي صنعتي مهمترين مراکز اموزشي مهندسين است. مهندسيني که با ذهن خلاق خود، مي سازند و مي سازند. در حقيقت، مهندسين نماد پيشرفت ظاهري مدرنيته، يعني ساختار و قالب ان هستند و اين نمود را به بهترين وجه عرضه مي دارند. پيشرفتي که در نگاه بنيادگرايان، ابزاري است الزامي در برخورد با غرب و ايجاد خفقان داخلي. اين گونه است که مهندسين در جامعه ايراني ارج و قرب مي يابند، چه شعار اصلي انان توانايي است به تغيير: ما مي توانيم. باز به همين دليل است که علوم انساني و ساير اشتقات ان به ويژه علوم سياسي،جامعه شناسي و فلسفه تحقير مي شوند و به کناري گذاشته مي شوند، چه بنيادگرايان هستند که اموزه هاي مدرن و هسته آن را، عقلانیت انتقادی،  را رد مي نمايند. تجليل از مهندسين يعني تجليل از خودکفايي و تاکيد بر واژه استقلال. استقلالي که هسته ان بر قطع هرگونه مراوده با غرب و تخاصم با ان گرايش دارد و اين يعني غارنشيني.

اما آنچه که در این راستا شایسته توجه می نماید ، ترکیب این گونه پدیدار سیاسی است با پوپولیسم. پوپولسمی که توسل به مردم را نه به واسطه نهادهای مدنی و احزاب  که فارغ از هر گونه مکانیسمی و به صورت مستقیم میداند. تقبیح احزاب و تاکید  دولتیان به کارکردی فراجناحی بر پایه چنین دیدگاهی استوار است .نکته اما تلفیق این دو پدیدار اجتماعی، بنیادگرایی و پوپولیسم است. همان طور که ذکر شد بنیاد گرایی اعتراضی است ناگهانی به شیوع آموزه های مدرن در جامعه پیشا مدرن. اما چنین اعتراضی هیچ گاه قادر به تسخیر بالا ترین نهاد سیاسی نیست و اگر این گونه تسخیرعینی شود، نه به واسطه تاکید بر مخالفت با مدرنیته که یقینا با  توسل بر کاربرد ابزارانگارانه یکی از پدیده های مدرن است : عوام فریبی. بنیاد گرایان تنها با تکیه بر شعارهای پوپولیستی قادر به تسخیر ساحت سیاست می باشند و گرنه خیزش معترضانه آنان به واسطه ناگهانی و مقطعی بودن اندیشه اعتراضی آنان ره به جایی نمی برد. نمی توان تردیدی در آرمانگرایی بنیادگرایان داشت، اما آنچه که آنان را به فتح سنگرهای متوالی رهنمون می سازد نه در تکیه و تاکید بر مدینه فاضله خویش که نقد وضع حاکم آن هم با سر دادن شعارهای مقطعی و مردم فریبانه است.

کار اما تنها بدین جا خاتمه نمی یابد چه تاکید این ترکیب برکارویژه ای است مبتنی بر توهم. ترکیب خشن بنیادگرایی و پوپولیسم واجد خصیصه ای است که به واسطه آن توده های گسیخته را از برای پذیرش جلوه های تندروی خویش آماده می سازذ: دشمن سازی. این گونه خصیصه است که بنیادگرایان را جهت استمرار در امر حکومت ورزی، به سر دادن شعار انقلاب در انقلاب می کشاند و فریاد یافتن توطئه های ضد مردمی را در هر جا و هر زمان  سر می دهند. شعار بازگشت به صدر انقلاب.آن هم نه انقلابی سخت که نرم: انقلاب فرهنگی ثانوی. مولود خشن امتزاج بنیاد گرایی و پوپولیسم اگرچه بر شعارهای سلبی تکیه و تاکید دارد، اما نمی توان چنین تاکیدی را پاشنه آشیل آن دانست چرا که اگر چه خود از نردبان دموکراسی نیم بندی بالا رفته و پرچم اندیشه خود را بر اصلی ترین نماد مدرنیته در جامعه ایرانی، دولت ، بر افراشته ولی به هیچ روی بر ترک آن و یا دستکم خروج زود هنگام خود قصدی ندارد . و اینجاست که سکوت در برابر چنین ترکیب خشنی، خودکشی سیاسی مطلقی است چرا که جهت سرکوب منتقدین خود نیاز به هیچ برهان و حجت عقلانی ندارد.

پيش از انکه به اينده بنيادگرايي در ايران و عوامل خدشه دار شدن ان بپردازيم، لازم است که به ماهيت اسلام و تاثير ان بر جوامع شرقي و قياس ان دنياي مسيحيت بپردازيم. بسيار ديده مي شود متفکريني که وضعيت فعلي جامعه ايران را به دنياي غرب در پيش از رنسانس، يعني عصر تاريک قرون وسطي تشبيه مي گردانند. تئوکراسي دگم حاکم، برخورد با تفکرات و شدت برخورد با انديشمندان و … همگي گوشه اي کوچک از نمونه هاي قابل قياس هر دو رده است. در حقيقت، اگرچه در ظاهر اين دوره قابل قياسند با اين وجود نمي توان از تفاوت هاي عميق ساختاري انها، چشم پوشي نمود. به واقع تفاوتي که در اينجا از ان سخن رانده مي شود، يکسان نبودن ساختار ديني و پيروان ان در جوامع اروپايي و اسلامي است.

ابتدا به سراغ عالم مسيحيت مي رويم. کشيشان مسيحي بيش از انکه به استدلال منطقي و فسلفه روي اورند، به خرافات علاقه دارند. به تعبيري، ذهنيت مرکزنشينان مسيحي، برپايه خرافات است و حاشيه در شعله تعصب ديني به سر مي برد. پيروان مسيحيت، يعني ان دسته ازافرادي که به نظام انداموار کليسا تعلقي ندارند خرافات حاکم بر ارباب کليسا را به ديده تعصب مي انگارند. حال ببينيم از اين نظرگاه ساختاري، چگونه مي توان ام القرای کلاسيک اسلام را تبيين و تفسير نمود. در اسلام، عنصر متن گرا، پاکدين و جهان گرا در مرکز قرار دارد و عناصر ايين گرا، سازش طلب و خلسه گرا غالبا پراکنده، حاشيه نشين و مردم پسند بودند. بنابراين متعصبان در مرکز و جامعه خرافاتي در حاشيه و در سطوح پايين تر سلسه مراتب اجتماعي قرار داشتند. هراز گاهي اتش درگيري بين دو عنصر متعصب و خرافاتي در دنياي اسلام زبانه مي کشيد: متعصبان مرکزنشين مدتي بر خرافه گرايان حاشيه نشين غالب مي شوند ولي به دو دليل بار ديگر توازن برقرار مي شد:

 1- برتري کمي خرافه گرايان  2- نياز روحانيت متعصب مرکزنشين به پايگاه اجتماعي.

 اين دو عامل بود که علماي متعصب و نه خرافي مسلمان را مجبور به عقب نشيني و دست کشيدن از عصبيت خويش براي ادامه حکمروايي مي نمود. به عبارتي، در دنياي کلاسيک اسلام، اين دور بارها تکرار شد و يا شايد تا ابد. اين پويايي ادواري و غيرپيشروانه اسلام سنتي را ابن خلدون به زيبايي و موشکافي تحليل نموده و فردريش انگلس نيز بدون ذکر نام وي، نگاه تحقيراميزي به ان دارد. مهم ترين تفاوت ساختاري اين دو عالم را مي توان در نتيجه زير خلاصه نمود:

همان طور که پيش از اين ذکر شد، عناصر متعصب مرکزنشين اسلامي برخلاف همتايان مسيحي خويش، همواره از قدرت سياسي برخوردار نبودند. درنتيجه پايگاه و منزلت در شهرها ازنظر ساختاري مبهم تر از کشيشان بود. در غرب ارباب کليسا به واسطه وجود هيرارشي منظبط و سلسله مراتب پولادين خويش علاوه بر اينکه از تمامي قدرت هاي سياسي مسيحي مستقل بود، در برابر واکنش بيروني برگرفته از محيط، عکس العمل يکساني داشت. البته اين استقلال نظام انداموار کليسا را مي توان در نحوه برچيده شدن بساط اقتدار سانترالیسيت و متمرکز امپراطوري روم دانست که برخلاف دنياي بيزانس، چين و به ويژه اسلام، مهم ترين خصيصه ان، جدایي قدرت ايدئولوژيک و قدرت سياسي بود. نظام کليسا که همواره از توجيه ايدئولوژيک روم امتناع کرده بود، دريافت که ميتواند بدون حکومت سلطنتي متمرکز به بقاي خود ادامه دهد. به عبارتي همين دوگانگي قدرت در عالم مسيحيت بود که بر استقلال ارباب کليسا از قدرت هاي ان روزگار اروپا، مهر تاييد زد. همين تفاوت بود که بر روي اوری حاکمان اروپايي به نجيب زادگان فئودال به دليل محدود بودن قدرت پادشاهان و عدم کسب مشروعيت الهي و در نتیجه افزايش خودمختاري به شهرهاي تحت سيطره فئودال ها مهر تایید زد.این چنین فرایند اجتماعی بود که این مکان ها را  به صورت جزايري در درياي فئودالي تبديل نمود: کانون کارکردهاي نوين و گهواره انديشه هاي جديد و اين يعني دولت سازي در متن نيروهاي اجتماعي.

 برخلاف عالم مسيحيت، علمای اسلامی واکنش يکساني در برابر پديدارهاي اجتماعي از خود بروز نمي دادند. گاه پيوندهايشان با مراکز و مقامهاي سياسي بيشتر مي شد و گاه رهبري شورش هاي مردمي را بر عهده مي گرفتند و زماني به زهد وعزلت نشيني همراه با رفتار درون گرا در متن اجتماع روي مي اوردند. البته همين شورش هاي ادواري و پراکنده بود که به مثابه اشوب هاي ماقبل سياسي مردمي، به بنيادگرايي جديد اسلامي به ارث رسيد. شورش هايي که يا علما رهبري ان را برعهده داشتند و يا نقش بسيار مهمي در گرفتن بپاخيزي ان برعهده داشتند. شايد بهترين گفته را ادموند برک سوم به زبان اورده بود: «در جوامع اسلامي، موازنه اي تثلیث وار وجود داشته برمبناي قرارداد مردم (رعيت)، حکام مسلمانان و تهديد به شورهش هاي مردمي به رهبري علما».

 

منتشرشده در: on جولای 25, 2008 at 9:15 ب.ظ یک نظر بنویسید

انقلاب یا رفرم ؟

بسیاری از روزها هستند که با خود غباری از خاطره را برذهن آدمی می نشاند. گاه خاطره ایست فردی و گاه دگر ، جمعی. خاطرات جمعی مشخص در روز شمار تاریخ ملی، اغلب رنگ حکومتی به خویش می گیرند و این گونه ایدئولوژی حاکم ، خویش را در چنین نمادهایی باز تولید  می نماید.بدین گونه برخی از ایام بر صدر می نشینند و قدر می بینند (یوم ا…) و برخی دگررا در ذیل می نشانند و لعن می کنند. جالب آن که خاصیت ایدئولوژی برخلاف ظاهر جمودش، از انعطاف شگفت انگیزی برخوردار است. این، اما کارویژه بنیادین قدرت است که بی هیچ پاسخی نمادها را مصادره می نماید و در قالب منتخب خویش آن را تغییر می دهد. داستان 24 اسفند این مرز و بوم نیز بر این منوال است: در چنین روزی رضا شاه پهلوی تولد یافته و علی القاعده در میان ایام خبیث جای دارد. نکته اما پذیرش چنین روزی است به مثابه یکی از ایام یوم ا… در فردای انتخابات آتی مجلس هشتم وپیروزی قریب الوقوع اصولگرایان در بازی بی تماشاگر. نه یک پارادوکس که جلوه ای دیگر است در نمایاندن انعطاف پدیری قدرت.  بدین سان 24 اسفند در هر دو حکومت بر عرش تکیه می زند. اما آیا این گونه همسانی را می بایست به شباهت ذاتی حکومتین ارجاع داد یا شباهت اکتسابی؟

حکومت اقتدارطلب مدرن سعی در استمرار حکمرانی خود دارد و از برای جامه عمل پوشاندن بدین کار گاه امنیت را در رژیم فاشیستی علم می نماید و گاه عدالت( بخوانید توزیع فقر) را در دیکتاتوری پرولتاریا به عرش می برد و گاه دگر اجرای احکام دینی را اولویت می بخشد. همگی اما در عینیت بخشیدن به یک خواسته اشتراک نظردارند: تحدید آزادی. تحریف آرمان انسانی ره جایی نمی سپرد چه انسان هیچ گاه تمایل به مرگ ندارد مگر در راه آزادی و این خود نمایانگر فناناپذیری انسان است. آزادی است که بشر را به در هم شکستن جامعه بسته ترغیب می نماید و وی را به جامعه باز سوق می دهد. طرق کسب آزادی زیرمهمیز حکمرانی اقتدارگرایان اما یکتا نیست. با این حال می توان آن ها در دو دسته انقلاب و رفرم جای داد. اما کدام یک؟ انقلاب یا رفرم؟

« نیکلای پتروویچ گفت : اجازه دهید یادآور شویم که وقتی شما همه چیز را نفی می کنید یا برای آنکه دقیق تر گفته باشم وقتی شما همه چیز را ویران می سازید پس بایست درباره بازسازی هم چیزی بدانید. بازاروف به او پاسخ داد: این دیگر به ما مربوط نیست، نخست وظیفه ما پاک کردن زمین است.» « ایوان تورگنیف»

تلاش های خشونت آمیز موفق و ناموفق به منظور ایجاد جامعه آرمانی/ هر نوع توسل به خشونت در درون یک نظم سیاسی برای جایگزینی قانون اساسی، حکام یا سیاست های آنان با مصادیقی برتر/ حرکت معطوف به براندازی نظم سیاسی-اجتماعی منفور و ناکارا/ تحولات سریع، بنیادین و خشونت آمیز داخلی در ارزش ها و اسطوره، نهادهای سیاسی- اجتماعی و فعالیت های حکومتی. توده ای شدن مقاومت مسلحانه / خودداری خصمانه و وسیع از هر نوع همکاری شهروندان با حکومت، منجر به تسلیم آن/  ایجاد تشکل حزبی آهنین برای نفوذ در ارکان یک رژیم به قصد ساقط کردن آن و در آخر، حرکت به سوی سوسیالیسم تاریخی.

از ویتگنشتاین آموخته ایم که تعریف جامع ومانع امکان ندارد. تعریف، چیزی جز برشمردن دایره ای از اوصاف نیست که به سبب ابهام در نواحی مرزی ، ناگزیر، تابعی از اختلاف منظر است. تنویر چنین تعریفی خود داستان فیل و شهر کوران حدیقه سنایی را به ذهن خطور می سازد . با این حال نمی توان از برخی از خصوصیات کلی این گونه پدیدار اجتماعی، انقلاب، روی برتافت : احساس گرایی و غلبه هیجان وخشم، ساده انگاری در آسیب شناسی وضع موجود، ترسیم چشم اندازی دلربا ازفردای پیروزی انقلابی در یوتوپیای تاسیس شده، ایمان به امکان و ضرورت تغییرات بنیادی، اعتقاد به خشونت به عنوان نخستین یا تنها ابزار تحول و در آخر اعتقاد به اصلاح ناپذیری حکومت و در نتیجه آشتی ناپذیری و هم ارز کردن مصالحه و خیانت. چنین اوصافی گوشه ایست ازمجموعه وسیع تفاسیر متفاوت از چنین مقوله ای. نکته اما ذهنیتی است که انقلاب بر پایه آن بنا شده است. بر اساس چنین دیدگاهی یکی از علل ظهور انقلاب در عدم انطباق کامل ذهن وعین است، واقیت و حقیقت. به باور انقلابیون و یا مروجین آن این گونه نقصان نه بر پایه طبیعت و سرشت انسانی که به واسطه علتی است برونی: دستگاه حاکمه داخلی یا استعمارگران پلید بیرونی. بدین گونه استیلای استبداد، استثمارو استعمار خود نه به واسطه ضعف ملت و جماعت مذکور که عاملی است خارجی که در صورت عدم آنها، کشور روی خوش می بیند و یک شبه توسعه می یابد.

این خصیصه اما یگانه پیامد انقلاب نیست. نکته آن که ادعای منطبق کردن واقعیت با حقیقت، نیازمند شناختی است استعلایی و برین ، در ورای همه کس و بر فراز همه چیز( چشم پرنده فلاسفه). توانایی این گونه شناختی در دست عده ایست محدود ومعدود. اینان تنها به یک راه شناخت ایمان دارند و دیگر روایات معرفت شناختی را به کناری می افکنند. از منظر اینان گر چه خطاها بیشمارند ، تنها یک حقیقت وجود دارد، یک خیر. کافی است عده ای محدود خیراندیش آن حقیقت را ابلاغ کنند، همه آن را بی ابهام در می یابند و به سوی آن هدایت می شوند. طرفه آن که چنین راهنمایی سر به بیغوله می برد: هدایت به سوی آرمان شهر حقیقت، چیزی جز اراده نابود کردن هر چیزی غیر از آن نیست چرا که تنها یک راه به آرمانشهر متصور است. « اعتقاد به اینکه تنها یک را به سوی بهشت وجود دارد به عدم تساهل می انجامد»  « پلامناتز».

 این گونه در جایی که فرشتگان بیم دارند گام نهند، ابلهان به شتاب وارد می شوند. ابلهان شتاب زده بر این پندارند که آب از سرچشمه گل آلود است. اینجاست که هر گونه ظرافت پردازی های عقلی جای خود را به عمل عجولانه و بی منطق می دهد . عمل خشمناک و واکنشی بر صدر می نشیند و عقل ره به ترکستان.« از راه خشم دیوانه وار است که دوزخیان روی زمین می توانند انسان شوند » « ژان پل سارتر»

نتیجه اما به زودی نمایان می شود. فردای انقلاب می رسد و انقلابیون اراده عمومی خویش را در دست افرادی اندک می بینند،  « گاهی به نظر می رسد با اینکه مزرعه ثروتمندتر شده، حیوانات ثروتمندتر نشده اند، خب البته به جز خوک ها و سگ ها!!!»  « جورج اورول» چنین گروه قلیلی گرچه اغلب با حسن نیت خویش در رفع کاستی های جامعه قدم بر می دارند اما…. اما « وای به حال متفکرینی که باغبان قدرت خود نیستند بلکه خاک آنند »« نیچه».این گونه بعضی از مردم از بعضی دیگر برابرتر می شوند! و یگانه ره آورد انقلاب نه آزادی که اطاعت می شود: ذوب شدن در حاکمیت و ولایت رهبر. « باور کنید، اطاعت کنید، بجنگید » « ده فرمان موسولینی».

اما آیا به راستی تنها گزینه پیش روی دربندان استبداد، انقلاب است؟

« نادرالوقوع بودن طغیان بردگان و قیام محرومان و مظلومان مشهود است. چند بار هم که چنین واقعه ای پیش آمده، همان{خشم دیوانه وار} رویاها را برای همه به کابوس مبدل کرده است و تا جایی که من می دانم هیچ گاه نیروی این فوران های{آتشفشان مانند} به گفته سارتر{برابر با فشاری که بر آن ها وارد می شد} نبوده است….البته قطع نظر از اینکه در صورت پیروزی هم، که چندان محتمل نیست، فقط افراد عوض می شوند نه دنیا و دستگاه» « هانا آرنت »

رفرم با پذیرش چنین دیدگاهی است که اعمال بنیان برافکنانه انقلابی را تقبیح می نماید، نه به واسطه قصد و غرض انقلابیون که به دلیل ماحصل عاملان بی علم. رفرم را می توان در قیاس با انقلاب تعریف و تفسیر  نمود، در پررنگ نمودن فارق آنان. تفاوت اما در این است که بدیل مورد نظر رفرم مدینه فاضله نیست، رفرم تصور مبتنی بر تسهیل حل عموم مشکلات پس از تخریب نهادهای موجود را باطل می داند و رای به اجتناب از خشونت به مثابه یگانه راه و تنها راه رهایی می دهد. نکته اما تدقیق در معنای حرکت رفرمیستی است. گرچه در این گونه حرکت تغییرات اصولی محتمل است و گاه ضروری، اما با بیشینه پایداری و کمینه خشونت، با روش آزمون و خطای تجربی، مقید به احتیاط و درس از گذشته و خصوصا دوری از هر گونه وعده های بزرگ.«  پزشک یا سیاستمداری که وعده های بزرگ دهد یا غافل و جاهل است یا خادع و فریبکار» « کارل پوپر» و این یعنی عدم پذیرش راه حل سهل و احساسی « برخیزیم و براندازیم ».

واکنش رزیم اقتدارطلب بدین پدیدار اجتماعی خود مشخصه کننده میزان تاثیرگذاری رفرم است بر جامعه بسته. پرهیز از پذیرش اقدامات رفرمیستی مشخصه بارز این چنین نطام هایی است خواه حکومت کمونیستی- مارکسیستی باشد و خواه به واسطه ادعای حکومت خداوندی، تئوکراتیک. منفوریت رفرم در میان حاکمان اقتدارگرا گاه به چنان درجه ای می رسد که از ترس مرگ روی به خودکشی می برند.اما چرا این همه نفرت؟

« جدی ترین و حساس ترین لحظه برای یک حکومت بد زمانی است که در صدد اصلاح خود برمی آید. دردی که به گمان درمان ناپذیر بودن مدت ها با صبر و شکیبایی تحمل شده است و وقتی قابل درمان تشخیص داده شود، تحمل ناپذیر می گردد».  « الکسی دو توکویل»

اقتدارگرایان به فراست دریافته اند که پذیرش هرگونه رفرم حتی در جزیی ترین حال نیز اقتدار شکننده اما به ظاهر پولادین خویش را از دست رفته می بینند. چه خواهان این نیستند که چون به رادیو مجلس گوش فرا دهند، تنشان بلرزد!!!

علیرغم تمایل شهروندان درجه دو به آزادی، رژیم های اقتدارطلب با تخریب و یا تضعیف ساحت جامعه مدنی راه هرگونه رفرم از طریق شکل گیری نهادهای معترض وبه بیان دیگر اپوزیسیون را مسدود می نمایند. مقاومت در برابر ایجاد چنین نهادهایی، گرچه ظهوراپوزیسیون برآمده از جامعه مدنی را منتفی می کند اما برآمدن آن ها را از شاکله حکومت به ظاهر یکدست را نه تنها نففی که تسریع می بخشد.

در دموکراسی های امروز مراد از اپوزیسیون احزاب و گروه های سیاسی سازمان یافته ایست که مخالف حکومت مستقر می باشند وبا وجود چنین مخالفتی تحت حمایت قانون از آن انتقاد می کنند و در صورت کسب آرا اکثریت مردم در انتخابات آزاد قدرت سیاسی و اداره امور کشور را به دست می گیرند. در حکومت های اقتدارطلب و یا توتالیتراما اپوزیسیون شامل احزاب و گروه های سازمان نیافته ایست که مخالف پرسنل سیاسی حاکم یا سیاست های جاری ویا حتی کل نظام سیاسی می باشند و بدون برخورداری از حمایت کامل قانون به انتقاد از دولت می پردازند و یا به مبارزه با آن برمی خیزند،بدون آنکه امکان بدست آوردن قدرت از طرق مسالمت آمیز را دارا باشند .

در یک تقسیم بندی اجمالی می توان بر وجود 3 قسم اپوزیسیون در رژیم اقتدارگرا تاکید نمود: اپوزیسیون ساختاری یا کلی، اپوزیسیون موردی و شبه اپوزیسیون (اپوزیسیون میانی). اپوزیسیون ساختاری خود به 2 دسته تقسیم می شوند: داخلی و خارجی.

 فضای اپوزیسیون خارجی معمولا زیر نفوذ دستجات و گروه های پیشا انقلابی است. اینان به هیچ روی دولت انقلابی را نپذیرفته و هنوز برحق حاکمیت خود اصرار می ورزند و از برای دستیابی بدان حتی از اتحاد با خصم خارجی ملت خویش روی بر نمی گردانند . تحلیل هایشان برپایه اندیشه ایست قدیمی که هیچ گونه سنخیتی با واقعیت موجود درجامعه بسته ندارد .

اگر اپوزیسیون خارجی در عالم انتزاعی خویش به سر می برد و نسل ها از سقوط قریب الوقوع دولت برامده از انقلاب سخن می راند، اپوزیسیون ساختاری داخلی  در وضعیتی اسفناک  به سر می برند. این دسته خود از جمله سران سابق انقلابی بوده اند که به واسطه پرهیز از رویکرد بولدوزری انقلاب ، فولکس واگن رفرم را سوار شدند و این گونه سقوط خویش را تعجیل نمودند. اینان از هر دو سو تحت فشارند: هم از سوی اپوزیسیون خارجی که آنان را چهره های خوشنام سابقی می دید که به واسطه ترویج ایدئولوژی انقلابی سهمی سترگ در ترغیب توده های مردم به صفوف انقلاب داشتند و هم از سوی حکومت انقلابی. حکومتی که این گروه را سازشکار، لیبرال وستون پنجم دشمن معرفی می نماید.

اپوزیسیون موردی پدیده شگفتی است که به هیچ روی نمی توان آن را اپوزیسیون نامید . این گروه خود از شاکله های نظام اقتدارطلب حاکم است که در برخی موارد بسیار جزیی با هیئت اجرایی حاکمه به انتقاد جزیی می پردازد و نکته آن که بیان چنین انتقاداتی موسمی است ، چون موسم انتخابات فرارسد درد بی درمان خدمتگزاری به تودهای مردمی نمایان می شود و حجم انتقادات موردی کمی ، تنها کمی ان هم به واسطه رخصت مکتوب دیگری، افزایش می یابد. شاید که بهتر باشد آن را لمپن اپوزیسیون بنامیم.

اصلی ترین اپوزیسیون در رژیم های بسته و اقتدارطلب، اپوزیسیون میانی است. اعضای شبه اپوزیسیون معمولادر عنفوان جوانی بیشترین فداکاری را درتحقق و پیروزی انقلاب  انجام داده اند. به تعبیری اینان را می توان پیاده نظام انقلابی نامید. در اوایل پیروزی انقلاب و استقرار دولت انقلابی خودنقش تندرورترین دسته را در پاکسازی  میراث گذشته داشته وبدین گونه ادبیات آنان بیش از ان که بر پایه آزادیخواهی باشد مبتنی بود بر استعمارستیزی و مقابله با توهم خطر خارجی. روند زمانه اما تندروی بیهوده انان را خنثی می نماید و در سیری آرام، اندیشه و عقیده خویش را تغییر یافته می یابند. این گونه طرز فکر خویش را بیش از آن که در ساخار اقتدار طلبی بینند که روز بروز به حکومت پیشا انقلابی تغییر چهره می یابد وچه بسا در بسیاری از موارد از آن نیز پیشی جسته ، شباهت خویش را در عقاید اپوزیسیون نشینان، علی الخصوص اپوزیسیون ساختاری داخلی می بینند. در پذیرش یگانه راه عاقلانه برون رفت از بحران و کسب آزادی: رفرم.

نکته اصلی را می توان در ویژگی های بنیادین رژیم اقتدارطلب جست. چنین نطامی به واسطه بسته بون چرخش نخبگان جدید خود به حذف درونی تمایل دارد. بدین گونه دایره خودی ها به طرفه العینی تنگ و تنگ تر می شود و انان که حتی جز ذوب شدن مهارت دیگری نداشته، نخودی هایی می شوند رانده شده از درگاه حاکم مقدس مآب. محدود و معدود شدن بی رویه الیت سیاسی، از کارکردی برخوردار است ارزشمند: گسترده شدن دامنه شبه اپوزیسیون. گرچه نمی توان چنین ترکیب نامتجانس ایجاد شده، به واسطه حذف و ریزش سریع نخبگان حکومتی، را یک رای و هم عقیده دید ، همگی اما در یک خصیصه مشترکند: تلاش در کسب قدرت. چنین کوششی افراد رانده شده که به سرعت بر تعداد آنان افزوده می شود را به انتقاد از هیات اجرایی حاکم وامی دارد و چه بسا ائتلاف و اتحاد، ولو موقتی، را سرلوحه کار خویش نمایند. نتیجه این گونه ائتلاف های موقتی ویا انتقادات ناهمگون، گاه سطحی و گاه بنیادین، اما پذیرش بازی قدرت است، تحمل رقیب است ولو به اجبار و اضطرار، تقبل چرخش نخبگان است و در بدبین ترین احتمال، تمرین و آزمون جهت صدق و کذب روش پیشروی و این خود گامی است دگر در وسع ایده لیبرالی تساهل وتسامح. این گونه، مدارا ،اصلی ترین ویژگی جامعه لیبرال دموکرات قدر می بیند و در ورای آن پذیرش قواعد بازی سیاسی را تسهیل می نماید.

به یاد داشته باشیم که رفرم، مقتضی به مصالحه دائم نیست،گرچه با ا قدام خشونت آمیز منافات دارد، اما با ایستادگی بر سر مواضعی که خشونت به آن ها تحمیل شده است، ضرورتا در تعارض نیست. رفرم را به نامه نگاری و چانه زنی در بالا تبدیل نمودن، هنر نیست. خیانت است.

شاید که می بایست این جمله کارل پوپر را بر تارک اندیشه گزارده و قدم در راه عمل نهیم.

« دموکراسی ورزش فروتنی است. دموکراسی بهترین رژیم ها نیست، اما کمتر از همه رژیم های دیگر بد است.»

کلید تسریع در برپایی جامعه باز اما چیست؟ شرکت جستن در اقدامی که اپوزیسیون موردی را به شبه اپوزیسیون تبدیل نماید.

مصداق چیست؟ نیازی به نگارش نیست چرا که پاسخ معلوم است و مشهود !!!

منتشرشده در: on جولای 7, 2008 at 8:49 ق.ظ یک نظر بنویسید