بنیادگرایی ایرانی- بخش پنجم

اينده بنيادگرايي، مهم  ترين سؤالي است که مي توان در اين مقاله به ان پرداخت. امروزه مي بايد به اين پرسش داده شود که نهايت بنيادگرايي و مدرنيزاسيون اسلامي چيست. اين را بايد بر پرسشي مبني بر اينکه تا چه  زماني اين تفکر بر جامعه ايراني حکمفرماست، مقدم نمود. نکته اي که بايد در ابتدا گوشزد کنيم اين است که تعصب و عصبيت جزم انديشانه، کار ويژه اصلي شخص بنيادگراست، همان گونه که خرافات را ميتوان اصلي ترين مشخصه سنت گرا، دست کم در جامعه ايراني ديد. تعصب يعني پايبندي سرسختانه به اموزه هاي ذهني و انتزاعي و اجراي سرسختانه ان ها ولو با خشونت. مفروض اصلی بر این امر مبتنی است که ايدئولوژي ها و ارزش هاي مبتني بر تعصب، برخلاف باور عامه، با وجود انکه در ابتدا سازش ناپذيرند و با ازادي هاي ولو محدود خصومت مي ورزند، سرانجام نرم خواهند شد و به تساهل و تسامح روي خواهند اورد. به بيان ديگر تعصب در درازمدت، دوست جامعه مدني و خرافات دشمن ان است. اما چگونه؟

 شايد توضيح و تشريح اين گزاره، اصلي ترين هسته فکري اين بخش باشد. همان طور که در سطور بابل ذکر شد، تا پیش از انقلاب ایران روحانیت شیعه نه همچون مسیحیت ازساختار متشکل برخوردار نبود و به همین واسطه روند دگردیسی موجود در بطن عالم مسیحیت را یارای تعمیم به عالم مسلمانان نبود.انقلاب ایران اما با پیدایش و تکوین خویش این انسداد را به میزان زیادی تغییر نمود.روحانیت شیعه که از دیرباز برخلاف رقیب خویش ، اهل سنت ، از هر گونه مرکزیتی بی بهره بود اما اینک از سلسله مراتبی پیچیده برخوردار است که ولی فقیه،معادل پاپ؛ در راس آن قرار دارد.

«(آیت ا..)خمینی در دوران حکومتش موجب نوعی «مسیحی شدن» نهادهای اسلامی شده است، یعنی خود او ظاهرا در مقام یک پاپ معصوم، و یک سلسله مراتب با کارکردی معادل اسقف اعظم ، اسقف، و کشیش.همه ی اینها با سنت اسلامی بیگانه بود و بنابراین «انقلاب اسلامی» در مفهومی کاملا متفاوت از انچه مهمولا از اشاره به میراث (آیت ا…) خمینی مستفاد می شود برپا شد ….  شاید مسلمانان که دچار یک بیماری مسیحی شده اند، به یک درمان مسیحی هم روی آورند، یعنی جدایی دین و دولت.» (برنار لوییس)

و این یعنی خروج از دور بی پایان ذکر شده توسط  ادموند برک در عالم اسلام.

 تعصب جزم انديشانه، خدمتي دوگانه به ازادي و نهادينه سازي ارزش هاي انسانگرايانه در جامعه کمک مي کنند. فرآیندی مسلسل که با شروع نخستین گام، گام های ثانوی را به امری اجتناب ناپذیرتبدیل می کند:

  

1. با همگاني کردن موعظه و پند و اندرز، قدرت انحصاري روحانيت را تضعيف مي نمايد و بدين ترتيب طبقه مستقل و بانفوذ روحانيت را ناتوان مي نمايد.

 

2.ارزش حامل تعصب، در طول دوران فروکش کردن شعله تعصب خود به ازادي گرايش مي يابند.

 

اما تشریح و تبیین بیشتری لازم است. نتيجه اول استيلاي بنيادگرايان بر جامعه، همگاني شدن اتش تصعب است. در اين وضعيت، فرد مسلمان نه تنها به اموزه هاي ديني ودگم تعصبي و پرخاشگر و به کمک اموزه نيرومند شهادت دست مي يازند، بلکه بر عمل و رفتار ساير اعضاي جامعه مطابق اموزه هاي ديني اصرار مي ورزند: امر به معروف و نهي از منکر. با عطف به چنين حکمي است که زمينه براي شعله ور شدن هرچه بيشتر اتش خروشان جزم انديشي و تحجر مختلط با عصبيت بيش از پيش مهيا مي شوند. فرد بنيادگرا، نه تنها خود را در برپايي احکام شريعت محق مي داند بلکه با هرگونه انحراف حاکم مسلمين، يعني فرمانرواي پرتوپياي ذهني خويش که اينک عينيت يافته است، به مقابله برمي خيزد و به انحا گوناگون سعي در هدايت اين کژروي حاکمان مي کند، ولو اين انحراف حاکمان از روي استيصال باشد (مذاکره با دولت امريکا بر سر منافع عراق!! و نه بر اساس منافع ملي) و يا بر اساس شعارهاي دماگوژيستي و پويوليستي باشد (دعوت به حضور زنها در ورزشگاه ها). اما همان طور که در نتيجه دوم گفته شده، چگونه ارزشهاي مذکور به ازادي روي مي اورند و تساهل و تسامح يعني بن مايه اصلي ذهنيت متساهل را مي پذيرند. اين جاست که مي بايست به رفتارشناسي علما و يا دست کم اکثريت قابل توجه روحانيت اسلامي، به ويژه روحانيون پا به سن گذاشته (خواه حاضر در نظام جمهوري اسلامي و خواه ناظر بر هم قشران خويش) رجوع کنيم. در حقيقت، اولين گروه و في المجموع، شايد تنها گروه بانفوذ زيان ديده از اين تکامل پديده بنيادگرايي، روحانيت مسلمان است. نهادي که به واسطه همه گير شدن تعصب و از دست دادن صلاحيت انحصاري خويش در دادن فتوي و حکم و نظارت بر اعمال مبتني بر انديشه امر به معروف و نهي از منکر، اقتدار سنتي خويش را در جامعه از دست رفته و نفوذ کلام يگانه خود را بر ساير اقشار رنگ باخته مي بيند. چه به واسطه عملکرد تهاجمي و خشن پيروان ديروز انان، ناشي از غلبه تفکر متعصبانه بر جامعه، اين روحانيت مستقل است که به اشتباه به مثابه نيروي مشروعيت بخش انديشه مريدان ديروز و مجريان امروز متعصب خويش در مظان اتهام قرار مي گيرند. واکنش پيش روي روحانيت براي بقاي خود، مخالفت تدريجي با هواداران متعصب خود است. مريد و مرادان ديروز، علنا به رويارويي با يکديگر بپا مي خيزند. اما نبايد پنداشت که اين تقابل به يکباره با شدت عمل است. نه اين گونه نيست. رويارويي اين دو گروه، تدريجي و مبتني بر يارگيري از طرفين است. بدين ترتيب که پيروان متعصب حکم مسلط بر جامعه، به دست چيني اساتيد سابق خويش دست مي زند(مصباح یزدی و انجمن حجتیه) و ان دسته از روحانيتي که به انتقاد از شيوه و برخورد تعصبي با جامعه انتقاد کرده اند را به کناري مي زنند(هاشمی ، خاتمی و حتی جامعه روحانیت مبارز). روحانيون خارج شده از دايره قدرت به يارگيري مجدد در متن اجتماع دست مي زنند و ان هم با سلاح ديگر: اسلام نوانديش. اسلامي که از طرف اين دسته تبليغ مي شود کاملا با حقوق فرد و ازادي هاي اوليه ونهادهاي ازاد مسلط برجامعه يعني دموکراسي، انطباق پذير به نظر مي رسد.

 نبايد از نظر دور داشت که جامعه به عنوان يک کل طالب سازش، حاضر به حفظ قدرت روحانيت در تمامي عرصه هاست، اما نه قدرت فراگيرو نه به صورت مطلق و بی شریک. بدين ترتيب روحانيت از ارزوي تحميل حکومت حق و اسماني و الهي دست می شوید و رويه مسالمت جويانه و سهل گيرانه تري درپيش می گيرد. اينجاست که روحانيت دگرديس شده اسلام، چه انان که خواهان اسلام سنتي و نه بنيادگرا هستند و چه انان که به اسلام نوانديش روي اورده اند، همه توان خود را صرف مبارزه با تعصب هواداران افراطي مي سازد و تقدس زدايي و سکولاريسمي که داراي توان و قدرت روزافزوني است را به ارامي تحمل مي کند. هواداران متعصب بنيادگرايان ايراني نيز درون گرا مي شوند و به زهد اين جهاني يعني مال اندوزي توام با بي اعتنايي مي گروند.

 

منتشرشده در: on آگوست 1, 2008 at 5:46 ق.ظ یک نظر بنویسید

بنیادگرایی ایرانی-بخش سوم

به جرات مي توان گفت که تنها دارايي اين دسته از مردم، هويتي است که از نظرگاه شخصي هر يک از افراد، مهم ترين عامل و مانع انان است از سقوط در ورطه ي فاسدی به نام مدرنيته!!. رجعت و بازگشت به مبدا اين قشر قدرتمند به اسلام را مي توان در تعصب انان به مثابه خط متمايز با ساير اقشار ديد. در حقيقت برخورداري از چنين هويتي است که فرد روستايي مهاجر به دنياي مدرن را به اليناسيون و يا تنهايي از نوع سوم ارنت، با خود نبودن و با ديگري نبودن، نمي کشاند.تنهایی که  پدید آورنده نیروی مهلک فاشیسم است .

سعي مي کنیم با بيان مثالي، مفاهيم ذهني و انتزاعي بحث موجود را عينيت بخشیم. براي تعيين اين ذهنيت، به قياس نقش روحانيت اسلامي ساکن در روستاها و در شهرها (جنوب شهرها) مي پردازیم. اگر با ديد موشکافانه به نقش علما در روستاها، يعني مراکز سنتي، در نگریم به تفاوت نقش ان ها با وضعيت علماي شهري پي مي بريم. علماي روستايي، نقش ريش سپيد و بزرگوارانه اي را برعهده دارند که مبتني بر رفع اختلاف در ميان روستائيان است. روحاني روستايي غالبا خود، کشاورز يا مالک زمين است و زندگي خود را بيش از انکه از راه تصدي مقام روحانيت تامين نمايد، برپايه شيوه معيشتي همچو اکثر مردم روستاست. البته اين بدان معنا نيست که روحاني روستايي با ساير اعضاي جامعه روستايي در يک شان باشند. با اين وجود تفاوت ظاهري انان ملموس و محسوس نيست. برخورد افراد روستايي با روحاني روستا نيز جالب است که وجه امر تقدس را می زداید. با نگاه کلي مي توان مقام روحانيت روستا را در حد شخص بزرگوار و ريش سپيد جامعه روستايي ديد که احترام به او اکثرا ناشي از خصايل شخصي خود اوست. برخلاف فضاي موجود در روستاها، تعامل اجتماعي برابر بين روحاني شهرنشين ايراني و جماعت اطراف وي به چشم نمي خورد. معاشرت روحاني با ديگران، ساده، متعصبانه و مبتني بر رابطه سلسه مراتبي و تقليد کورکورانه است. به گونه اي که بر گرد سخنان و اعمال روحاني محل، هاله اي از تقدس ايجاد مي شود و چهره معنوي روحاني را در پي رابطه مريد- مرادي پيروانش، الهي مي سازد. رابطه عمودي پيروان و روحاني جنوب شهري، در تمام شئون زندگي مريدان به چشم مي خورد، به گونه اي که نظر مراد انان، روحاني محل، محبتي است الهی و تخطي ناپذير.

اما نکته اي که در اينجا بايد متذکر شد، اين است که چنين روندي در تمام فضاي شهري و همه شهرهاي ايران رخ نمي دهد. در حقيقت، محل اصلي رخداد چنين پروسه احتمالي، مکان هاي جنوب شهري، شهرهاي بزرگ و صنعتي ايران، همانند تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، شيراز ومعدود شهر ديگر است. علت اصلي اين محدوديت مکاني چيست؟ همان طور که در پيش نيز اشاره کرديم، مراد از شهر در فضاي اجتماعي ايران، مکاني است که برخوردار از نهادهاي عيني مدرنيته، همانند ادارده، مدرسه، دانشگاه و … و به عبارتي برخوردار از فرهنگ شهرنشيني باشد. انچه از ان به عنوان فرهنگ شهرنشيني ياد شد، تفکر و انديشه اي که بيش از انکه از ايستايي برخوردار باشد، در پي تغيير محيط و يا تکامل ان است. با اين تفصيل بالطبع محيط هاي شهري ايراني نبايست زياد قلمداد شود. اما دليل اصلي وجود محدوديت فراگير چنين پديده اي را بايد در ميزان گسترش مدرنيته در جامعه ايران دانست. پديده مذکور را مي توان در مناطقي يافت که فرايند گذار از سنت گرايي به مدرنيته کاملا، دستکم در ظاهر، شکل گرفته است. يعني در مکان هايي که فرهنگ غالب بر شهر ايراني، مبتني بر افکار مدرن است و غير ان، بيگانه اي است که خود را در دنياي مدرن (ولو ناقص) گرفتار مي بيند. بالطبع اين مکان ها را مي توان به مناطق جنوب شهري (جنوب اجتماعي و فرهنگي و نه جغرافيايي) شهرهاي بزرگ و صنعتي دانست.

با مهاجرت فرد سنت گراي روستايي به شهر، وي در مناطق فوق الذکر سکني گزيده و خود را براي انطباق با شرايط و معيارهايي که بر فضاي جامعه حکمفرمايي مي کند، اماده مي سازد. همه اين تازه واردان سنت گرا، نمي توانند خود را به اين شرايط وفق دهند ولو اين تطبيق کافي نباشد. چرا که مدرنتيه ايراني، به هيچ وجه ساخته و پرداخته اذهان ايراني نبوده که براساس سنت هاي حاکم بر دنياي سنت گرا تغيير کرده باشد. اين عدم اشنايي مدرنيته ايراني با دنياي سنت گراي ان، راه هرگونه انطباق را ولو در ميزاني اندک، محدود مي نمايد. بدين گونه اکثر اين افراد يا به اليناسيون دچار مي شوند و يا تفکر ستيزه جويانه اي را اختيار مي کنند، و اينجاست که هويت موجود در ضمير ايراني سنت گرانحله ي ستيزه گري بنيادگرايي را تعيين مي نمايد. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازمهم ترین شالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.

به بحث اصلي بازگرديم. به تعصب بيش از حد افراد مهاجر نسبت به اسلام. در ذيل به اين نکته اشاره خواهم کرد که تعصب بي رويه اين افراد چه عواقبي را در پي دارد. اما شايسته ان است که به اسلام روي نماييم و عناصر تقويت کننده ستيزه جويي موجود در تفکر اسلامي ببينيم. ايا به واقع اسلام از چنين تفکري برخوردار است؟ شايد بهترين پاسخ را ابتدا در مقصد رجعت اين افراد در برخورد با مدرسه و حکومت ديد: اسلام و قدرت.

برپايه نگرش مسلمانان، گرايش خاصي نسبت به سياست در اسلام نهفته است،سیاستی که علیرغم تاثیر بر گرفته از اندیشه های زمان خویش ، از روح تعاليم اسلام نشات گرفته است. اما انچه که نکته حائز اهميت به شمار مي ايد، اين است که جان و جوهر سياست تبليغ شده در متون اسلامي، تلاشي است در پي کسب قدرت. اگر برپايه چنين ديدگاهي به تبيين پديدار مذکور بپردازيم، به سختي مي توان جهان بيني سياسي تري نسبت به اسلام يافت. اسلام که همواره طبيعت انساني را بر وفق نيازهاي جسمي و روحيش مي شناسد، مدام درصدد ابزاري است براي جامه عمل پوشاندن به انها. پيکري براي يافتن چنين ابزاري، قدرت را به مثابه اصلي ترين وسيله براي نيل به اين هدف پديد مي اورد. وجود بسياري از وظايف محلي و گروهي و يا امور واجب کفايي، علي الخصوص امر به معروف و نهي از منکر، در سنت اسلام را مي توان در قالب چنين ديدگاهي تفسير نمود. براي همبستگي اسلام با سياست به مثابه هنر حکومتي، دفاع از دارالقراي اسلام نيز از اهم وظايف حکومتي است که موافق  با شرع بنا شده است. در ساير اديان، عدم وجود گرايش به قدرت و يا دست کم در اکتساب و برخورداري از ان نمايان است، ولي در اسلام به هيچ روي اين گونه نيست. قدرت مهم ترين وجه و مقبول ترين امر حکومت واجب اسلامي بوده است. شايد اين پديده را می توان در فضای حاکم بر ایات قرانی و افتراق ما بین سوره های مکی و مدنی دید.از نظر نگارنده اگر نگوييم سوره های مذکور فاقد تفاوت هستند، دستکم در برخورداري از مفهومي عميق، مشترک هستند: قدرت.

 در سوره هاي مکي، قدرت از جمله اصلي ترين صفات است. «الله» قاهر است و قهار، شکست ناپذير است و منصور. حتي به واسطه قدرت است که خداوند خطاکاران را مي بخشايد. اين کار ويژه «الله»، را به راحتي مي توان در سوره هاي مختص به قيامت و روز جزا و عذاب گناهکاران ديد. هرچند شکوه و وقار و نثر اهنگين و موجز در اين گونه سوره ها را نمي توان در دسته ديگر، يعني سوره هاي مدني ديد، با اين وجود قدرت نيز اصلي ترين مفهوم در این دسته است: قدرت حکومت اسلامي. به بيان ديگر، قدرت ذهني و انتزاعي موجود در سوره هاي مکي، در قدرت وصف شده سوره هاي مدني عينيت يافته است. فراموش نکنيم که نخستين حکومت اسلامي با قهر و قدرت ايجاد شده است. در تمامي اموزه هاي اسلامي، تشويق و عمل به دستيابي به علوم جديد و درحقيقت قدرت امر شده است. اين چنين اموزه هاي ديني است که عيني ترين نمود از واژه انتزاعي پيشرفت را در قدرت می بیند.تاکید بیش از حد اسلام بر این واژه، قدرت ،بر خلاف عوام و متعصبین،چهره زمینی این ایین را بیش از پیش نمایان می سازد.به عبارت اخری ، اسلام در میان سایر ایین ها و مکاتب مذهبی، بیشترین جهت گیری را نسبت به عالم زمینی داشته است.این گونه نگرشی به قدرت است که مارشال سوستل، ژنرال و مستشرقی فرانسوی را وا میدارد که در مجلس فرانسه با اشاره به قران، ان را سکولارترین مرجع مذهبی در سراسر گیتی معرفی نماید، چه قدرت مندرج در سیاست از برای امورعالم ناسوت است و نه عالم لاهوت.

بدين ترتيب اسلام از اراده معطوف به قدرت برخوردار است. اما نکته ان است که با همه گيري مدرنيته، بر پایه مدرنیته اروپای غربی ، دين به مثابه نيرومندترين نمود دنياي سنتي نيز مي بايست تضعيف شده و دست کم از متن جامعه گريزان شود و جاي خود را به اموزه هاي مدرن بسپرد. با اين وجود در ايران و دنياي اسلام، روند پذيرش مدرنيته، بيش از انکه سکولاريزاسيون را به همراه داشته باشد، اسلام ستيزه جويي را معرفي مي نمايد که تکيه اصلي ان همين اراده معطوف به قدرت است. پديده ماقبل مدرن، اگر بخواهد در دنياي مدرن به کارکردهاي خود ادامه دهد، ناگزير به تبعيت از پديده هاي مدرن در پذيرش عقلانيت ابزاري است(بر خلاف تفکرات انسان مدارانه ای که بر عقلانیت تفهمی تاکید دارند). به جرات مي توان گفت که اسلام تنها دين و واضح تر بگوييم، تنها پديده سنتي پيشاتجددي است که توانسته اين نوع عقلانيت را بپذيرد. ترکيب تعصب ديني و نگرش ابزارانگارانه، بن مايه اصلي بنيادگرايي ايراني است. بينش اقتدارگراي ديني بواسطه اقتدارجويي اش حامل عقلانيت ابزاري است و از اين رو به اساني پذيراي عقلانيت ابزاري مدرن مي شود. به عبارتي، اراده معطوف به قدرت موجود در اسلام، بنيادگرايي را به پذيرش ساختار مدرن رهنمون مي سازد. گرايش به همين غريزه يعني قدرت بود که امام غزالي را به پس زدن فلسفه و تخطئه معتزله واداشت تا منطق را به مثابه ابزاري از براي تکوين عقايد، برگيرد. البته اين گرايش به سمت قدرت و نگريستن ابزار انگارانه به پديده هاي اجتماعي در دنياي اسلام، به واسطه غلبه عقلانيت مدرن بر دنياي پيشرفته نيز قابل توجيه است. اسلام نميتواند با پارسايي و حتي حضور جزیی در عرصه اجتماع به حيات خود در زمينه تجدد ادامه دهد و پس همان گونه که در سابق نيز بدان اشاره نموديم، اسلام بايست نگاه مدرن ابزارانگارانه به اجتماع را تحصيل نمايد که اين مکتب به دليل اراده معطوف به قدرت موجود در ذات اسلام، گرايش به بنيادگرايي را در اين سرزمين رونق بخشيده است.

اين چنين غريزه اي است، قدرت، که اسلام مدرن شده را در مهم ترين قالب عيني يعني الهيات سياسي مي نماياند. الهيات سياسي ستيزه جويانه و به شدت دوگانه نگر.در حقيقت اين نوع الهيات سياسي موجود در اسلام را به اساني مي توان در خصلت دواليستي خويش جست. دين يعني منبع الهيات برپايه انشقاق مؤمن و کافر استوار است. ديانت اقتدارجو و تماميت خواه نيز دوست و دشمن را جدا مي کند. هرگاه اين دو تقسيم بندي بر هم منطبق شوند، با پديده ستيزه جويي الهيات سياسي اسلامي مواجه ايم. به عبارت ديگر، الهيات سياسي، نقطه اوج تکامل اميختگي سياسي شدن دين و ديني شدن سياست است. سابقه اين اميختگي را مي توان به کرات در تاريخ ايران ديد. ان زمان که اردشير بابکان، بنيان گذار سلسله ساسانيان، دين و سلطنت را خواهرخوانده يکديگر معرفي کرده و چندين سده بعد، اين اتفاق باز هم تکرار شد: سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ما. قالب قدرت طلب جامعه مسلمانان است که هرگونه پيشرفت را به پذيرش ساختار مدرن وا مي دارد. عباس ميرزاي قاجار اولين سردمدار پيشرفت ايراني نيز پيشرفت و قدرت را در ارتش و توپخانه مي بيند. «ما بايد قوي شويم» و امروز نیز«ما می توانیم». ريشه نخستين چنين پديده اي برپايه اراده معطوف به قدرت است. در حقيقت تهاجم بنيادگرايي به تجدد را نمي توان ساده انگاشت. زيرا از نوسازي در حوزه هاي اقتصادي و فني استقبال مي نمايد ولي گرايشي ابزارانگارانه به تجدد دارد. به سخن ديگر کالبد تجدد را مي پذيرد ولي روح ان را نفي ميکند. ساختار و تکنولوژي را قبول مي نمايد ولي از فرهنگ و قواعد برامده از غرب مي هراسد. بنيادگرايي، واکنشي است به جهان از طرف سنت گرايان متحول شده. بنيادگرايي، محصول نارس و ناقص مدرنيته است که به ضديت با ان برخاسته است. به یک معنا، ابشخور ايدئولوژي بنيادگرايي برپايه روان انساني سنتي زيان ديده از نوگرايي و مدرنيته است و همين خسران است که وجه اقتدارطلبي اين ايدئولوژي را بيش از پيش مستحکم مي سازد.

 

منتشرشده در: on جولای 18, 2008 at 6:13 ب.ظ یک نظر بنویسید

بنیادگرایی ایرانی-بخش دوم

غایت بنیادین این مقاله اما سیر تکوین همچو پدیده ایست در جامعه ایرانی . انچه در ايران به مثابه مکان اصلي سنت گرايي يافت مي شود، جوامع سنتي روستايي است که روح سنت گرايي و ماقبل مدرن خود را حفظ کرده اند. نکته اما گستردگی حوزه روستاییست چه بسیاری از شهرهای کوچک ایرانی روستاهایی هستند حجیم تر، فارغ از هر گونه تفاوت کیفی ، يعني همان مکان هايي که رسم سنتي خويش را حفظ کرده اند. فرد روستايي به مثابه جزئي ترين عنصر سنت گرا و حافظ روح سنتي، با تکيه بر اداب و شعاير ريشه دار جامعه ديرپاي ايراني، زندگي خود را مي پيمود. تا انکه دوران مدرن فرارسيد. پيدايش تجدد، عملا موازنه زندگي شهري و روستايي را به سود زندگي شهري تغيير نمود. فرد روستايي تحت تاثير فرايندهاي نوين تجاري سازي و توسعه و نوسازي روزافزون به شهرها مهاجرت نمود. مهم ترين انگيزه مهاجران روستايي در تغييرمکان و سکني گزيدن در شهرها، صنعتي شدن بي رويه و روبنايي جامعه ايراني بود. اما به واسطه توسعه ديرهنگام و نوسازي صنعتي ناقص و همچنين شکست در بالا بردن توليدات کشاورزي از طريق ترغيب روستاييان به عدم مهاجرت (که با برافکني موازنه زندگي شهري و روستايي، تلاشي عبث مي نمود) روند مدرنيته به ضرر اين انسان هاي سنتي مهاجر شد. مهاجر روستايي تازه وارد، در برخورد با دنياي مدرن بيش از انکه به محيط و روح تازه دميده شده در جامعه خو بگيرد، به دليل عدم ناتواني در ايجاد روابط اجتماعي مبني بر ارزش ها و اداب مدرن، که خود معلول عدم توانايي دريافتن شغلي تازه بود، سرخورده و سرگردان مي شود. سرگرداني مهاجر روستايي سنت گرا، ناشي از برخورد با ظواهر دنياي مدرن و عدم انطباق با معيارهاي برامده از روح مدرنيته، فرد را دچار در پيش گرفتن و روي اوردن به دو حالتي مي نمود که هر دو از پديده هاي جديد و البته مخرب مدرنيته هستند. شخص انطباق ناپذير سنتي، يا دچار از خودبيگانگي (اليناسيون) مي شود و نقشي منفعلانه را اتخاذ مي نمايد و يا عکس العمل منفي و البته مخرب خود را به دنياي مدرن نشان مي دهد. اين پديده ستيزه جويانه را مي توان در غرب فاشيسم نمود پيدا کرد، حال انکه در شرق، به ويژه جوامع خاورميانه اي، تحت لواي بنيادگرايي اسلامي عينيت يافت.

شايد بهترين تفسير در مورد فاشيسم را مي توان در نوشته هاي هانا ارنت در قالب توتاليتاريسم دانست. بنا به عقيده ارنت، جنبش هاي توتاليتر، محصول توده اي شدن جامعه و ذره اي شدن فرد در عصر حاضر است. به نظر وي، توتاليتاریانيسم، واقع گريزي و اسطوره گرايي را بازتاب تنهايي توده ها مي داند که خود نتيجه تحولات تاريخي مهمي است. تحولاتي که به بي ريشگي، انزوا و گسيختگي توده هاي عظيم مردم انجاميده است. سلطه توتاليتري، در شرايط احساس تنهايي ممکن مي گردد و اين احساس در اين عصر بيش از هر زمان ديگري گسترش يافته است. اما انچه که ارنت بر ان تاکيد ويژه اي نموده، ذره اي شدن افراديست که به حاکميت توتاليتاریانيسم مي انجامد. فرد ذره اي شده، منزوي و تنها و البته بي ريشه، بدون داشتن جماعت و سرزمين، جذب نظرياتي مي شود که خود نيز به همان سان بي ريشه و بي جماعت هستند: راسيسم و نژادپرستي افراطي. فرد ذره اي شده ارنت به مثابه عنصر کوچک و البته اصلي ترين جزء تشکيل دهنده ايدئولوژي مخرب فاشيسم، به تنهايي روي مي اورد. درحقيقت ارنت به عامل اصلي پيوستن به اين گونه جنبش هاي توده اي را در تنهايي فرد مي بيند. وي انواع تنهايي را برمي شمرد: 1- تنهايي مثبت، به معناي با خود بودن که به تفکر مي انجامد 2- تنهايي به معني با ديگران نبودن که معلول ويراني حوزه سياسي و يا عمومي و يا زندگي دول اقتدارطلب هستند و 3- تنهايي به معناي با خود نبودن و با ديگري نبودن که اصلي ترين ويژگي انسان ذره اي است در جامعه توتاليتر (تام روا).

شرحي که در بالا ذکر شد، تعريف مختصري از فاشيسم و روند ذره اي شدن وشرحه شرحه شدن افراد در جامعه توتاليتر است. نکته اما اختلاف ظريف  مابين اين دو نحله ي ستيزه جو، فاشيسم و بنيادگرايي، است و ان اينکه در دنياي بنيادگرايي، برخلاف فاشيسم، فرد بنيادگرا از هويت پيشين و يا دست کم از داشتن ذهنيتي اولی برخوردار است. ذهنيتي که وجوه هويتي اصيل و قديمي را در فرد بيدار نگاه مي دارد. در اينجا بايد به هويت موجود در ميان روستاها و شهرهاي کوچک ايراني، قلب هاي تپنده و رو به اضمحلال سنت گرايي و البته منبع بالقوه خيل عظيم بنيادگرايان، اشاره نمود که از تنهايي فرد روستايي جلوگيري مي نمايد. اين هويت، سازنده و پي اصلي شخصيتي سنت گرايان است. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازشالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.

به جرات مي توان گفت که تنها دارايي اين دسته از مردم، هويتي است که از نظرگاه شخصي هر يک از افراد، مهم ترين عامل و مانع انان است از سقوط در ورطه ي فاسدی به نام مدرنيته!!. رجعت و بازگشت به مبدا اين قشر قدرتمند به اسلام را مي توان در تعصب انان به مثابه خط متمايز با ساير اقشار ديد. در حقيقت برخورداري از چنين هويتي است که فرد روستايي مهاجر به دنياي مدرن را به اليناسيون و يا تنهايي از نوع سوم ارنت، با خود نبودن و با ديگري نبودن، نمي کشاند.تنهایی که  پدید آورنده نیروی مهلک فاشیسم است .

سعي مي کنیم با بيان مثالي، مفاهيم ذهني و انتزاعي بحث موجود را عينيت بخشیم. براي تعيين اين ذهنيت، به قياس نقش روحانيت اسلامي ساکن در روستاها و در شهرها (جنوب شهرها) مي پردازیم. اگر با ديد موشکافانه به نقش علما در روستاها، يعني مراکز سنتي، در نگریم به تفاوت نقش ان ها با وضعيت علماي شهري پي مي بريم. علماي روستايي، نقش ريش سپيد و بزرگوارانه اي را برعهده دارند که مبتني بر رفع اختلاف در ميان روستائيان است. روحاني روستايي غالبا خود، کشاورز يا مالک زمين است و زندگي خود را بيش از انکه از راه تصدي مقام روحانيت تامين نمايد، برپايه شيوه معيشتي همچو اکثر مردم روستاست. البته اين بدان معنا نيست که روحاني روستايي با ساير اعضاي جامعه روستايي در يک شان باشند. با اين وجود تفاوت ظاهري انان ملموس و محسوس نيست. برخورد افراد روستايي با روحاني روستا نيز جالب است که وجه امر تقدس را می زداید. با نگاه کلي مي توان مقام روحانيت روستا را در حد شخص بزرگوار و ريش سپيد جامعه روستايي ديد که احترام به او اکثرا ناشي از خصايل شخصي خود اوست. برخلاف فضاي موجود در روستاها، تعامل اجتماعي برابر بين روحاني شهرنشين ايراني و جماعت اطراف وي به چشم نمي خورد. معاشرت روحاني با ديگران، ساده، متعصبانه و مبتني بر رابطه سلسه مراتبي و تقليد کورکورانه است. به گونه اي که بر گرد سخنان و اعمال روحاني محل، هاله اي از تقدس ايجاد مي شود و چهره معنوي روحاني را در پي رابطه مريد- مرادي پيروانش، الهي مي سازد. رابطه عمودي پيروان و روحاني جنوب شهري، در تمام شئون زندگي مريدان به چشم مي خورد، به گونه اي که نظر مراد انان، روحاني محل، محبتي است الهی و تخطي ناپذير.

اما نکته اي که در اينجا بايد متذکر شد، اين است که چنين روندي در تمام فضاي شهري و همه شهرهاي ايران رخ نمي دهد. در حقيقت، محل اصلي رخداد چنين پروسه احتمالي، مکان هاي جنوب شهري، شهرهاي بزرگ و صنعتي ايران، همانند تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، شيراز ومعدود شهر ديگر است. علت اصلي اين محدوديت مکاني چيست؟ همان طور که در پيش نيز اشاره کرديم، مراد از شهر در فضاي اجتماعي ايران، مکاني است که برخوردار از نهادهاي عيني مدرنيته، همانند ادارده، مدرسه، دانشگاه و … و به عبارتي برخوردار از فرهنگ شهرنشيني باشد. انچه از ان به عنوان فرهنگ شهرنشيني ياد شد، تفکر و انديشه اي که بيش از انکه از ايستايي برخوردار باشد، در پي تغيير محيط و يا تکامل ان است. با اين تفصيل بالطبع محيط هاي شهري ايراني نبايست زياد قلمداد شود. اما دليل اصلي وجود محدوديت فراگير چنين پديده اي را بايد در ميزان گسترش مدرنيته در جامعه ايران دانست. پديده مذکور را مي توان در مناطقي يافت که فرايند گذار از سنت گرايي به مدرنيته کاملا، دستکم در ظاهر، شکل گرفته است. يعني در مکان هايي که فرهنگ غالب بر شهر ايراني، مبتني بر افکار مدرن است و غير ان، بيگانه اي است که خود را در دنياي مدرن (ولو ناقص) گرفتار مي بيند. بالطبع اين مکان ها را مي توان به مناطق جنوب شهري (جنوب اجتماعي و فرهنگي و نه جغرافيايي) شهرهاي بزرگ و صنعتي دانست.

با مهاجرت فرد سنت گراي روستايي به شهر، وي در مناطق فوق الذکر سکني گزيده و خود را براي انطباق با شرايط و معيارهايي که بر فضاي جامعه حکمفرمايي مي کند، اماده مي سازد. همه اين تازه واردان سنت گرا، نمي توانند خود را به اين شرايط وفق دهند ولو اين تطبيق کافي نباشد. چرا که مدرنتيه ايراني، به هيچ وجه ساخته و پرداخته اذهان ايراني نبوده که براساس سنت هاي حاکم بر دنياي سنت گرا تغيير کرده باشد. اين عدم اشنايي مدرنيته ايراني با دنياي سنت گراي ان، راه هرگونه انطباق را ولو در ميزاني اندک، محدود مي نمايد. بدين گونه اکثر اين افراد يا به اليناسيون دچار مي شوند و يا تفکر ستيزه جويانه اي را اختيار مي کنند، و اينجاست که هويت موجود در ضمير ايراني سنت گرانحله ي ستيزه گري بنيادگرايي را تعيين مي نمايد. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازمهم ترین شالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.

 

 

منتشرشده در: on جولای 2, 2008 at 1:17 ب.ظ یک نظر بنویسید

بنیادگرایی ایرانی-بخش نخست

بنيادگرايي جهدي است براي احياي تفکرات و ارزش هاي مذهبي در دنياي مدرن و در برابر ايدئولوژي هاي مدرن. بنيادگرايي، طغياني است عليه مدرنيته و انچه که به عنوان ميراث مدرنيته شناخته مي شود. يکي از اصلي ترين وجوه بنيادگرايي، مطلق انديشي است که در مقابله با نسبي گرايي دنياي غرب به وجود امده است. تفکر ستيزه جويانه بنيادگرايي، هدف حمله خود را به دستاوردهاي دنياي مدرن متوجه نموده است: فردگرايي، عقل باوري، تکثرگرايي، انسان مداري، تساهل و تسامح و ازادي. در عوض از گرايش هاي رمانيک غيرعقلي، جمع گرايي، نخبه گرايي افراطي، اقتدارگرايي و تماميت خواهي(توتالیتریانیسم) حمايت کرده است. ترکيب مذهب و سياست و حصر فرهنگي از ديگر وجوه اين انديشه است. در تقسيم بندي نيروهاي اجتماعي دخيل در سياست، غالبا بنيادگرايي را در منتها اليه راست و به بياني ديگر، راست افراطي، مي انگارند. از اين نظرگاه، بنيادگرايي را مي توان انقلاب ستيزه جويانه راديکاليسم راست افراطي تلفيقي با مذهب دانست. وجه مشترک همه جنبش هاي بنيادگرا، خصومت با ارزش هاي مدرنيته و ميراث عصر روشنگري و هراس از وجوه فکري و بنيان برانداز (به زعم ستيزه جويان بنيادگرا) بوده است. همچنين مدينه فاضله بنيادگرايان، برخلاف جامعه مدني مدرن، برپايه اميزش سنت هاي ديني و خويشاوندي، گروهي و ديني و مشروعيت انجمن هاي فراگير، ائيني و عام گرا دانست. تقطيع خاص از سير تاريخ و تعبير ان برحسب نياز و احيانا تحريف ان، تبليغ گذشته ارماني شده (و نه ارماني) و قرائت دستچين شده و هدفدار از متون مذهبي، از ديگر اعمال بنيادگرايان مذهبي است. تشابه بنیادگرایی و مدرنیته را می توان در 3 نکته برجسته نمود. اول آن که هیچ نقدی را بر فناوری و علم جدید وارد نمی کند. دوم آن که هر دو کاملا به هنر اسلامی و تمدن اسلامی بی توجهی می کنند و دست آخر این که هر دو با جنبه معنوی، باطنی و درونی اسلام دشمنی می ورزند (سید حسین نصر) .

شايد مهم ترين خلط مبحث در اين زمينه را مي توان در تبيين بنيادگرايي به مثابه يکي از وجوه سنت گرايي دانست. ريشه اصلي اين تفکر اشتباه را مي توان در دوگانه پنداري تقابلي، تقابل مدرنيته و سنت گرايي، جست و جو نمود. چنين گفتماني، نيروي سومي را که هم خواهان سنت گرايي و هم خواهان پيشرفت و تجدد است را نمي تواند توضيح دهد. مع الاسف بسياري از متفکرين ايراني، در برخورد با پديده بنيادگرايي، کوشش وافري براي ايجاد روابط دترمينيستي و موجبيت علي را در تجزيه و تحليل اين پديده از خود نشان مي دهند. به بيان ديگر، سعي در کشف پديده ها به مثابه علت غايي و توضيح ساير پديدارها به مثابه معلول ان دست مي يازند. حتي گفتمان مارکيستي که بر تقابل کار و سرمايه تاکيد مي ورزد نيز نمي تواند ما را به سرمنزل مقصود رهنمون سازد. چه اين گفتمان با عنايت به وجود کارکردهاي وسايل توليد به مثابه زيربنا و تفسير ساير پديدارهاي اجتماعي، من جمله ايدئولوژي، فرهنگ، اخلاق، دولت، روابط اجتماعي و نهايتا مذهب، در تشريح دين و تعصب روزافزون ديني در ميان قشري خاص، ان هم در قالب گرايشات ستيزه جويانه را يکسره به ديد پديده کم اهميتي مي انگارد و يا مصنوعا روبنا را بر زيربنا مقدم مي شمارد و استثنايي براي اين پديده قائل مي شود. هر دو گفتمان مذکور، ذهنيت سياسي خود را در تقابل با عينيت موجود در ايران مي يابند. درواقع، تصوير چنين ساختي، با کنار گذاشتن روابط دترمينيتي مارکس و ايده هاي دواليستي تقابلي، واضح تر مي شود.

همان طور که ذکر نموديم، يکسان شمردن سنت گرايي و بنيادگرايي، از اشتباهات مسلم انديشمندان است که صدالبته به وفور مرتکب چنين خبطي شده اند و مي شوند. فرض نماييم که پديدار بنيادگرايي را مي توان برپايه گفتمان تقابلي مابين سنت گرايي و مدرنيته تحليل نمود. گفتماني که برپايه ان، هرانچه عقلي و پيشرو است به تجدد و انچه که به جهل و واپس گرايي دامن مي زند، به سنت گرايي منسوب مي شود. سؤالي که به ذهن خطور مي کند اين است که چگونه مي توان تعصب ديني بنيادگرايان را موصوف به صفت سنتي دانيم؟ چگونه مي توان گرايشي قوي و انکارناپذير به سمت عظمت طلبي که لازمه ان کسب تکنولوژي و صدالبته سازمان دهي مدرن است را توجيه نمود؟ چگونه اين ستيزه جويان سنتي!!! مجنون و ديوانه پيشرفت، ان هم از نوع نظامي، هستند؟ اگر بنيادگرايي را مي توانستيم به واسطه پديده هاي دنياي سنتي تفسير نماييم، چرا اين بنيادگرايان ايراني، گوشه عزلت را همراه با دادن نفريني به تجدد، اختيار ننموده اند؟ مگرنه اين است که سنت گرايان، چون به تجدد و دنياي پوياي ان مي رسند، گوشه اي را اختيار نموده و از هر انچه ميراث ان است دست مي شويند و يا در قالب احزاب و گرايشات محافظه کارانه، تا بدان جا که توانند، از مدرنيزاسيون جلوگيري مي کنند؟

گاه در نقد بنيادگرايي، ديده مي شود که انان را به صفت ارتجاع مورد حمله قرار ميدهند.ارتجاع صفتي است براي گروه ها، احزاب و حکومت هايي که مخالف هرگونه دگرگوني و در روابط و بنياد حاکم بر جامعه، در تمامي زمينه ها، اعم از اقتصاد، اجتماع، سياست و … . همچنين اين گونه گروه ها، خواستار ايستايي برخي از دگرگوني هاي بنيان برانداز از نفوذ انان و حفظ گذشته است. ارتجاع با هر گونه ستاندن قدرت و ثروت از دست طبقات مسلط و به بيان ديگر، تغيير در هر گونه وضعيت موجود بر جامعه، مخالفت مي نمايد. انديشه مقاومت در برابر تغيير و دگرگوني را مي توان در مرجع اصيل سنت گرايان تمامي نحله ها مشاهده نمود: افلاطون، تاکيد بر سکون و پرهيز و تقابل با هرگونه تغيير و قياس ان به مثابه شر اجتماعي را مي توان در نگاه مرتجعين هم رويت نمود. با عطف به چنين تعريفي، بنيادگرايي را نمي توان با ارتجاع همنهشت پنداشت. ارتجاع، به واقع سنت گرايي افراطي است. با اين وجود ميان مرتجعين و بنيادگرايي، نکته قابل تمايزي به چشم مي خورد. هرچند که برپايه تفکرات مرتجعين، گذشته نقش پررنگي در هر دو نحله فکري دارد. اما تفاوت اصلي انان را بايد در نوع نگاهشان به گذشته و برخورد با هرگونه تغيير (چه پيشرفت و چه پسرفت) در وضع موجود جامعه هستند. به بيان ديگر سير تاريخی پديدارهای حاليه را نمی توان از ذهن و عقيده مرتجعين (سنت گرايان افراطی) تفکيک نمود.ارزش سنت های بر امده از زمانه گاه چنان نقشی را درانديشه سنت گرايان ايفا می کند که نقش پررنگ مبادی بر امده از ان را به واسطه چاشنی مصلحت کمرنگ می سازند. به اعتقاد سنت گرایان ، ان گذشته فقط گذشته نیست، بلکه پایه و مایه هویت حقیقی بشر است. ان گذشته که در نظر ان ها اساسا به معنای یک مقطع تاریخی نیست و حتی از دایره تاریخ فراتر است ، حقیقتی پاینده است. اما بنيادگرايان طالب رجعت به مبدا گذشته، ان هم گذشته ارماني شده هستند. گذشته اي مشخص و منطبق با ديدگاه بنيادگرايان. بنيادگرايان معتقدند که نمونه يا اصل اين گذشته ارماني که در حکومت يا سيستم حکمراني خاصي تجلي يافته، پديده ذهني و انتزاعي نيست. ارمانشهر بنيادگرايان اسلامي، صرفا وهم و ريا نيست بلکه در دوره اي از تاريخ عينيت ان تحقق يافته است. دولت ارماني اينان، چيزي است همانند سردودمان اولين خاندان دولت ها، که دول امروزي از سلاله و صدالبته شکل منحط و روند زوال رفته ان نيا اصلي هستند(زوال عالم محسوس از مثل اوليه در تفکر افلاطون). اين دولت کامل را مي توان در اغاز تاريخ معنی دار بنيادگرايان اسلامي دانست. طليعه معني دار تاريخي اينان را مي توان در سال هاي اوليه ظهور اسلام جست: عصر پيامبر.

از نظرگاه بنيادگرايان اسلامي، حکومت پيامبر اسلام نمونه اعلا و ارماني جامعه اي بود که هم اکنون انها، بدان به مثابه يوتوپيا و مقصد نهايي خويش مي نگرند. جامعه اي که در ان همه برادر، ياور، برابر و به دور از هرگونه انحطاط و زوال در تمامي شئون و صدالبته شکست ناپذير است. جامعه اي که از ان به عنوان عصر ذهبي اسلام ياد مي شود.

منتشرشده در: on می 31, 2008 at 7:43 ب.ظ یک نظر بنویسید
Tags: