رسالت دانشجویی ؛ توهم یا …!

رسالت بزرگ جنبش دانشجويي بحث استكبارستيزي و عدالت جويي است!

رسالت دانشجويان تلاش برای نماياندن سيمای حقيقی اسلام است!

رسالت دانشجو، مبارزه در راه تحقق آزادی و براندازی رژیم اقتدارگراست!

رسالت دانشجويي پايان ناپذيراست وآنان بايد درراستاي رسالت‌هاي تعريف شده به سمت افق‌هاي متعالي ترحركت كنند!!

مهم‏ترين رسالت دانشجو به عنوان يك انسان، خودشناسى و تلاش در جهت كمال و تعالى و خداشناسى و ارتباط با خالق هستى و تهذيب و تزكيه نفس است!

رسالت دانشجو اين است كه درس‏هاى خود را خوب بخواند و به عنوان يك متخصص آگاه به جامعه و مردم خدمت كند و به خاطر نقش مهم و حساسى كه در آينده سياسى جامعه دارد، بايد با يك سرى از مسائل ضرورى و تحليل‏هاى سياسى آشنا شود!

رسالت دانشجویی آگاه نمودن توده های مردم است!

 

جملاتی که در بالا بدان اشاره شد نه برآمده از ذهن که سخنان فعالین دانشجویی است ، چه آنان که نظام فعلی را به مثابه حکومت توحیدی می انگارند و چه آنان که بنیادهای آن را بر پایه اقتدارگرایی استوار می بینند، که با نزدیکی روز 16 آذر هر یک فرصتی را مغتنم شمرده و به تبیین رسالت دانشجویی می پردازند. پاسخ این افراد همگی ذیل پرسشی واحد تعریف می شوند: رسالت دانشجویی چیست؟ به بیانی دگر، نقطه عزیمتگاه بحث من باب رسالت دانشجویی برمفروضه ای پیشین استوار است مبنی بر وجود رسالت مذکور. آیا به راستی چنین مفروضه ای پیشینی، رسالت، وجود دارد؟

پرسش هایی که بر وجود پدیده ای خاص اشارت می نمایند، مباحث انتالوژیک را دامن می زنند که غایت این نوشتار نیست. نکته اما نمایاندن مبادی و موخره های چنین وجودیست. چه اولین گام در تحقق رسالت، تعریف چنین واژه ایست مرتبط با زمینه ای خاص( در اینجا دانشجو). رسالت دانشجویی چیست؟ انقلاب یا اصلاح؟آزادی خواهی یا عدالت خواهی؟براندازی یا گروه فشار بودن!!!؟ پاسخی واحد وجامع بدین پرسش امریست امکان ناپذیر و غیرقابل وصول. تعریف، چیزی جز برشمردن مجموعه ای از اوصاف نیست که به سبب ابهام در نواحی مرزی، ناگزیر، تابعی از اختلاف منظر است. با این حال، چه بسا با برشمردن اوصاف یک پدیده، چشم انداز قابل قبول تری بدست می آید، تعریفی حداقلی.

از رسالت آغاز می کنیم. رسالت به مسیری اطلاق می گردد که باید در آن گام برداشت و به آن عمل کرد. رسالت به معنای وظیفه برای رسیدن به مقصد اصلی و نهایی است. رسالت را خواسته ها و اهداف یک جزء سیستم تعیین نمیکند ، بلکه تک تک اجزای ان سیستم متناسب با سطح درجه آگاهی و مطالباتشان و نیازهایشان آن را معین میکنند و این گونه رسالت غایتی است که از دل اجزا بیرون می آید و واجب الوجوب میشود. بدین گونه رسالت، سرچشمه خویش را در تکلیف می جوید. تکلیفی واجب الوجوب که بر دوش دانشجو سنگینی می نماید و یگانه هدف راستین دانشجو تحقق این رسالت می شود.

نکته آن که از این منظر، رسالت به عنصری تمایزبخش بدل می شود که عمل بدان، نقطه تفارق نخبگان دانشجویی و عوام دانشجویی را متعین می سازد، دانشجوی راستین و دانشجوی غیر راستین (چه بسا که ریشه های خودی و غیر خودی در سطوح بالا حاکمیت  در این تفارق نهفته است). معیار راستین بودن آگاهی است وعمل بر پایه رسالت دانشجویی است. پرسش بار دیگر روبروی ماست اما پرسشی پاسخ ناپذیر. نتیجه اما تلاش در جهت اثبات نمودن تعاریفی است متکثر از سوی افراد و گروه های متنوع. بدین گونه آنان که به رسالت دانشجویی خویش آگاه می شوند، خواه نحوه دستیابی به این چنین آگاهی ذاتی باشد و خواه اکتسابی، خود را در رهبری و یا دستکم طلایه داری خواسته های این قشر محق می دانند. محق دانستن در امر رهبری و ارشاد و تلاش در سبقت جستن از رقبا، زمینه ساز اصلی  رادیکالیسم میشود. رادیکالیسمی به معنای سخت گیری در مواجهه با رقیب. نکته اما رقیب مذکور نه تنها رقیب حاکم است که تمامی رقبا، رقبایی از دیگر نهادهای دانشجویی تا به دسته ها و حتی افراد مستقلی که با عقیده حاکم بر نهاد دانشجویی خاص سازگاری ندارند. یگانه محصول، عدم تساهل  است و نابودی دیالوگ .

 مفاهیمی از قبیل جنبش دانشجویی نیز مشروعیت خود را از این دیدگاه می گیرند. مهم ترین خصیصه جنبش را می باید درداعیه تبیین همه رویدادهای جاری در تمامی جامعه و چه بسا تمامی جهان جست. اینجاست که دانشجو به واسطه تفکری مبتنی بر بی گناهی دانشجویان در ایجاد وضع موجود و وصل نمودن سرنخ تمام و یا غالب  مشکلات موجود به سلطه طبقه حاکم (آب از سرچشمه گل آلود است!)، روی به باور رمانتیسیسم می آورد. باوری متکی برسهل گیری در برآورد راه حل مشکلات : دیو چو بیرون رود، فرشته درآید. ترکیب این گونه دعاویست که در دانشجو میل به باور به توهمی را می پروراند که از برای تحقق هدف خویش (نامعلوم!!!!) از نیرو وقدرتی سهمگین برخوردار است. خزیدن در پناه چنین توهمی گاه چنان فوران می کند که خود را بی نیاز به یاری دیگر گروه ها واقشار می بیند. جنبشی می شود، پیشرو!! بدین گونه در جایی که فرشتگان بیم دارند گام نهند، ابلهان به شتاب وارد می شوند.    

توهم اما در جهت تحقق هدف آرمانی است. گرچه ویژگی اصلی این هدف ، نامعلوم بودن است و غیر قابل تعریف اما همگی در یک خصیصه مشترک وابسته بدین هدف موافقتی تام از خویش بروز می دهند : تغییر بنیادین.

« نیکلای پتروویچ گفت : اجازه دهید یادآور شویم که وقتی شما همه چیز را نفی می کنید یا برای آنکه دقیق تر گفته باشم وقتی شما همه چیز را ویران می سازید پس بایست درباره بازسازی هم چیزی بدانید. بازاروف به او پاسخ داد: این دیگر به ما مربوط نیست، نخست وظیفه ما پاک کردن زمین است.» « ایوان تورگنیف»

 

بدین گونه رادیکالیسم و رمانتیسیسم موجود در ذهن دانشجو، اندیشه ای را می پرورانند مبتنی بر استقلال از هر گونه تجربه، چرا که دیگر لازم نمی بینند از هر پدیده ای تازه چیزی بیاموزند. بدینسان تفکر دانشجو از واقعیتی که با حواس پنجگانه دریافته می شود، آزاد می شود و بر واقعیتی حقیقی تر تاکید می نماید، حقیقتی پنهان در پس چیزهای قابل ادراک. این چنین واقعیت حقیقی تر که تنها با حس ششم آگاهی پذیر است، به واسطه روش های برهانی ویژه، اندیشه را از قید تجربه آزاد می سازند. تفکر رادیکال و رمانتیک، واقعیت ها را در سیاقی منطقی سامان می دهد، سیاقی که از قضیه ای بنیادین و بدیهی آغاز می کند و پس از آن همه پدیده های دیگر از همان قضیه بدیهی استنتاج می نماید. استنتاجی نه بر پایه واقعیت که سازگاری با دیگر گزاره های منطقی پیشین و پسین. نکته اما نتیجه و محصول این گونه پندار – کردار است. در فراگرد تحقق اهداف، گوهر بنیادین که جنبش را برای مخاطب خویش، دانشجو، جذاب نموده است ، به تدریج از دست می رود. تو گویی که توسط فراگرد مذکور بلعیده می شود : بدین گونه محتوای واقعی اندیشه( دانشجو) که آرمان ( آزادی خواهی دانشجو) در اصل از آن مایه می گیرد، توسط منطق خود آرمان بلعیده می شود، منطقی به شدت تحت تاثیر رادیکالیسم – رمانتیسیسم. منطق این گونه فراگرد در میان دانشجویان و نهادهای دانشجویی به تلاش در جهت ربودن گوی صفت دانشجوی راستین و انتساب آن به خویش ترجمان می یابد. منطق، منازعه بر سر حامل راستین بودن رسالت دانشجویی!! است. منطق، تندروی است از برای قهرمان شدن غافل از آن که فاصله جسارت و حماقت، به مویی می ماند که بی آنکه خود دریابند بارها از آن عبور و مرور کرده اند. نتیجه چنین تفکری در نهادهای دانشجویی اظهر من الشمس است :

« گستاخی بی پروایانه را دلیری وفادارانه می انگارند و درنگ دوراندیشانه را بهانه بزدلان می خوانند و میانه روی را زبونی نامردانه در لباس مبدل بشمار می آورند و دانستن هر چیز برابر است با کاری انجام ندادن. انرژی توفنده را خاصیت راستین یک انسان می خوانند… شیفته خشونت پیوسته مورد اعتماد است و مخالفش مظنون. کسی که در توطئه ای پیروز می گردد زرنگ خوانده می شود اما زرنگ تر از او کسی بشمار می آمد که جاسوسی دیگران می کند.از سوی دیگر اما آن که از آغاز برای جلوگیری از هر گونه توطئه ای نقشه ای می کشد، خائن و بزدل بشمار می آید که از دشمن هراسان است. سخن کوتاه، آن که می توانست اشخاصی را که کوچکترین تصوری از زشتی ندارند را به کار زشت وادارد، ستوده می شود.» « توسیدید»

 

این گونه است که ارزش دانشجو به ثمن بخل حراج می شود و جالب آن که در این حراج هر دو جناح !! نیز به مسابقه روی می آورند. علی رغم تفاوت بارز میان این دو جناح، اما هر دو به رفتاری یکسان در قبال دانشجو می پردازند. این رفتار به واسطه دیدگاه سیاهی لشکریست از جماعت دانشجو!! . کار بدان جایی می رسد که  این یکی به گدا پروری اقتصادی روی می آورد و آن یکی به گدا پروری سیاسی. نزاع اما تنها در گدایی نیست که در نمایاندن محبوبیت نیز در تلاش از برای ستاندن گوی سبقت از یکدیگرند. از برای این چنین هدفیست که آن یکی دست به دامان سناریویی جاهلانه مبتنی بر آتش زدن عکس خویش دست می یازد و آن یکی به پویشی (بخوانید کمپین) روی می آورد جهت متقاعد کردن خویش!! به حضور در انتخابات ایرانی. نکته آن که هر دو مشروعیت خویش را در دیگری می جویند. دیگری که بر مسند خدایگانیست و بندگان از برای شرکت در مراسم دست بوسی، آماده! نکته آن که  خدایگان و بنده هگلی نیز جهت تفسیر وتبیین این وضعیت، بار دگر ناگزیر از وارونه ایستادن است، چه بنده هگلی در پایان تاریخ خدایگان را به کناری می زند اما در اینجا….. . این گونه شباهت است که هرگونه تفاوت بنیادین را از میان این دو تفکر برمی چیند و این یعنی اولویت مصلحت نظام بر مردم.

 

چنگ زدن به ریسمان رسالت، خود از اولویت  تکلیف برمی خیزد بر رقیب دیرینه خویش: حق. حق اما دیریست که راهی در متن جامعه این مرز و بوم نیافته است. بحث این نوشتار نه دلایل این چنین عدم راهیابی که ترجمان حق است در متن جامعه دانشجویی: حق خود را در نقد می جوید و می یابد. نقد از حق است نه تکلیف و رسالت، از آن رو که هر کس می تواند نقد کند. هر کس، ناظر بر براندازی هر گونه دیواریست معنایی در میان دانشجوی راستین و غیر راستین. مهم تر از آن نقد کردن نه عاملی است تمایزبخش و فخرآور که گرینشی است اختیاری بر پایه سلایق و علایق متنوع و گاه متضاد دانشجویان. اینجاست که نزاع بر سر مفاهیمی همچو رسالت و دانشجوی راستین، بی معنا تعبیر می شود. نقد همان آزادترین و نابترین فعالیت اندیشه بشریست که در نقطه مقابل فراگرد اجباری منتج از تکلیف قرار دارد. نقد، منتج از حق، خود را نه در رسالت که در جایگاه دانشجویی متحرک می سازد. جایگاه نه همچو رسالت  انتزاعی و بریده از هر گونه واقعیت که مفهومی است متکی بر واقعیت. تکیه به مثابه وابستگی متقابلی است که گرچه محدود به واقعیات است اما سعی در تغییر بخشی از هست ها دارد (نه تمامی آن) با تکیه بر موجودها جهت بایدهایی که مشروعیت خویش را نه از عالم انتزاع که دقیقا از بخشی دگر از هست ها دارد. برخلاف رسالتی برآمده از تکلیفی ساخته و پرداخته بیرون، جایگاه برآمده از کارکرد دانشجوست در اجتماع. جایگاه دانشجو خود را در خصیصه ای دیرپا در میان تمامی اعضای این گروه، فارغ از نژاد و زبان و مذهب ، نمایان می شود. این گونه ویژگی نه بر پایه رسالت برین و استعلایی دانشجو که دقیقا برخاسته از جایگاه دانشجوست در متن جامعه : بر قدرت بودن دانشجو. بر قدرت بودن نه به معنای دوری صرف است ازقدرت و عدم اعتنا به واقعیت موجود که نقد قدرت است برون از دایره قدرت. نه به معنای نگاه تند دولت ستیز که بر اساس انتقاد از کاستی های موجود. ترکیبی است از نقد حاکمیت و پرهیز از ورود بدان ساختار.  

همان طور که پیش از این اشاره شد، علی الظاهر رادیکالیسم و رمانتیسیسم در نهاد دانشجو تثبیت شده است(تا جنینی، کار خون آشامیست!) . این دو ویژگی در بالاترین نقطه اوج ، حقانیت خود را نه در قیاس با واقعیت موجود که انتزاعی از آرمان های دوردست ( ولو به حق اما، امایی بس مهم، بدون کارکرد) می جویند واین گونه زمان به زمان از تحقق اهداف خویش دور می شوند و دلسرد رهسپار دیگر بخش های جامعه شده در صورتی که حامل نومیدی عمیقی هستند درمان ناپذیر چه بسا که می باید بدنبال تغییر در نوع نگاه دانشجو باشیم. یقینا شرایط سخت امروزی خود عاملیست موثر در برپایی چنین تغییری. این گونه تغییر نه در راستای دست کشیدن دانشجویان از آرمان های خود است که در جهت دوری از معیاریست انتزاعی و اقتراب و نزدیکی است به واقعیت موجود گرچه تلخ. تاکید بر ابزار عینی موجود است در راستای تعین بخشی به اهداف است و مهم تر از همه اکتساب خصایصی است بنیادین، جایگزین رادیکالسم و رمانتیسیسم، در جوامع تحت سلطه حاکمیت اقتدارگرا: صبر و امید.

منتشرشده در: on دسامبر 4, 2008 at 10:12 ب.ظ یک نظر بنویسید

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://iranvataneazad.wordpress.com/2008/12/04/%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%ac%d9%88%db%8c%db%8c-%d8%9b-%d8%aa%d9%88%d9%87%d9%85-%db%8c%d8%a7/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment