بنیادگرایی ایرانی- بخش پنجم

اينده بنيادگرايي، مهم  ترين سؤالي است که مي توان در اين مقاله به ان پرداخت. امروزه مي بايد به اين پرسش داده شود که نهايت بنيادگرايي و مدرنيزاسيون اسلامي چيست. اين را بايد بر پرسشي مبني بر اينکه تا چه  زماني اين تفکر بر جامعه ايراني حکمفرماست، مقدم نمود. نکته اي که بايد در ابتدا گوشزد کنيم اين است که تعصب و عصبيت جزم انديشانه، کار ويژه اصلي شخص بنيادگراست، همان گونه که خرافات را ميتوان اصلي ترين مشخصه سنت گرا، دست کم در جامعه ايراني ديد. تعصب يعني پايبندي سرسختانه به اموزه هاي ذهني و انتزاعي و اجراي سرسختانه ان ها ولو با خشونت. مفروض اصلی بر این امر مبتنی است که ايدئولوژي ها و ارزش هاي مبتني بر تعصب، برخلاف باور عامه، با وجود انکه در ابتدا سازش ناپذيرند و با ازادي هاي ولو محدود خصومت مي ورزند، سرانجام نرم خواهند شد و به تساهل و تسامح روي خواهند اورد. به بيان ديگر تعصب در درازمدت، دوست جامعه مدني و خرافات دشمن ان است. اما چگونه؟

 شايد توضيح و تشريح اين گزاره، اصلي ترين هسته فکري اين بخش باشد. همان طور که در سطور بابل ذکر شد، تا پیش از انقلاب ایران روحانیت شیعه نه همچون مسیحیت ازساختار متشکل برخوردار نبود و به همین واسطه روند دگردیسی موجود در بطن عالم مسیحیت را یارای تعمیم به عالم مسلمانان نبود.انقلاب ایران اما با پیدایش و تکوین خویش این انسداد را به میزان زیادی تغییر نمود.روحانیت شیعه که از دیرباز برخلاف رقیب خویش ، اهل سنت ، از هر گونه مرکزیتی بی بهره بود اما اینک از سلسله مراتبی پیچیده برخوردار است که ولی فقیه،معادل پاپ؛ در راس آن قرار دارد.

«(آیت ا..)خمینی در دوران حکومتش موجب نوعی «مسیحی شدن» نهادهای اسلامی شده است، یعنی خود او ظاهرا در مقام یک پاپ معصوم، و یک سلسله مراتب با کارکردی معادل اسقف اعظم ، اسقف، و کشیش.همه ی اینها با سنت اسلامی بیگانه بود و بنابراین «انقلاب اسلامی» در مفهومی کاملا متفاوت از انچه مهمولا از اشاره به میراث (آیت ا…) خمینی مستفاد می شود برپا شد ….  شاید مسلمانان که دچار یک بیماری مسیحی شده اند، به یک درمان مسیحی هم روی آورند، یعنی جدایی دین و دولت.» (برنار لوییس)

و این یعنی خروج از دور بی پایان ذکر شده توسط  ادموند برک در عالم اسلام.

 تعصب جزم انديشانه، خدمتي دوگانه به ازادي و نهادينه سازي ارزش هاي انسانگرايانه در جامعه کمک مي کنند. فرآیندی مسلسل که با شروع نخستین گام، گام های ثانوی را به امری اجتناب ناپذیرتبدیل می کند:

  

1. با همگاني کردن موعظه و پند و اندرز، قدرت انحصاري روحانيت را تضعيف مي نمايد و بدين ترتيب طبقه مستقل و بانفوذ روحانيت را ناتوان مي نمايد.

 

2.ارزش حامل تعصب، در طول دوران فروکش کردن شعله تعصب خود به ازادي گرايش مي يابند.

 

اما تشریح و تبیین بیشتری لازم است. نتيجه اول استيلاي بنيادگرايان بر جامعه، همگاني شدن اتش تصعب است. در اين وضعيت، فرد مسلمان نه تنها به اموزه هاي ديني ودگم تعصبي و پرخاشگر و به کمک اموزه نيرومند شهادت دست مي يازند، بلکه بر عمل و رفتار ساير اعضاي جامعه مطابق اموزه هاي ديني اصرار مي ورزند: امر به معروف و نهي از منکر. با عطف به چنين حکمي است که زمينه براي شعله ور شدن هرچه بيشتر اتش خروشان جزم انديشي و تحجر مختلط با عصبيت بيش از پيش مهيا مي شوند. فرد بنيادگرا، نه تنها خود را در برپايي احکام شريعت محق مي داند بلکه با هرگونه انحراف حاکم مسلمين، يعني فرمانرواي پرتوپياي ذهني خويش که اينک عينيت يافته است، به مقابله برمي خيزد و به انحا گوناگون سعي در هدايت اين کژروي حاکمان مي کند، ولو اين انحراف حاکمان از روي استيصال باشد (مذاکره با دولت امريکا بر سر منافع عراق!! و نه بر اساس منافع ملي) و يا بر اساس شعارهاي دماگوژيستي و پويوليستي باشد (دعوت به حضور زنها در ورزشگاه ها). اما همان طور که در نتيجه دوم گفته شده، چگونه ارزشهاي مذکور به ازادي روي مي اورند و تساهل و تسامح يعني بن مايه اصلي ذهنيت متساهل را مي پذيرند. اين جاست که مي بايست به رفتارشناسي علما و يا دست کم اکثريت قابل توجه روحانيت اسلامي، به ويژه روحانيون پا به سن گذاشته (خواه حاضر در نظام جمهوري اسلامي و خواه ناظر بر هم قشران خويش) رجوع کنيم. در حقيقت، اولين گروه و في المجموع، شايد تنها گروه بانفوذ زيان ديده از اين تکامل پديده بنيادگرايي، روحانيت مسلمان است. نهادي که به واسطه همه گير شدن تعصب و از دست دادن صلاحيت انحصاري خويش در دادن فتوي و حکم و نظارت بر اعمال مبتني بر انديشه امر به معروف و نهي از منکر، اقتدار سنتي خويش را در جامعه از دست رفته و نفوذ کلام يگانه خود را بر ساير اقشار رنگ باخته مي بيند. چه به واسطه عملکرد تهاجمي و خشن پيروان ديروز انان، ناشي از غلبه تفکر متعصبانه بر جامعه، اين روحانيت مستقل است که به اشتباه به مثابه نيروي مشروعيت بخش انديشه مريدان ديروز و مجريان امروز متعصب خويش در مظان اتهام قرار مي گيرند. واکنش پيش روي روحانيت براي بقاي خود، مخالفت تدريجي با هواداران متعصب خود است. مريد و مرادان ديروز، علنا به رويارويي با يکديگر بپا مي خيزند. اما نبايد پنداشت که اين تقابل به يکباره با شدت عمل است. نه اين گونه نيست. رويارويي اين دو گروه، تدريجي و مبتني بر يارگيري از طرفين است. بدين ترتيب که پيروان متعصب حکم مسلط بر جامعه، به دست چيني اساتيد سابق خويش دست مي زند(مصباح یزدی و انجمن حجتیه) و ان دسته از روحانيتي که به انتقاد از شيوه و برخورد تعصبي با جامعه انتقاد کرده اند را به کناري مي زنند(هاشمی ، خاتمی و حتی جامعه روحانیت مبارز). روحانيون خارج شده از دايره قدرت به يارگيري مجدد در متن اجتماع دست مي زنند و ان هم با سلاح ديگر: اسلام نوانديش. اسلامي که از طرف اين دسته تبليغ مي شود کاملا با حقوق فرد و ازادي هاي اوليه ونهادهاي ازاد مسلط برجامعه يعني دموکراسي، انطباق پذير به نظر مي رسد.

 نبايد از نظر دور داشت که جامعه به عنوان يک کل طالب سازش، حاضر به حفظ قدرت روحانيت در تمامي عرصه هاست، اما نه قدرت فراگيرو نه به صورت مطلق و بی شریک. بدين ترتيب روحانيت از ارزوي تحميل حکومت حق و اسماني و الهي دست می شوید و رويه مسالمت جويانه و سهل گيرانه تري درپيش می گيرد. اينجاست که روحانيت دگرديس شده اسلام، چه انان که خواهان اسلام سنتي و نه بنيادگرا هستند و چه انان که به اسلام نوانديش روي اورده اند، همه توان خود را صرف مبارزه با تعصب هواداران افراطي مي سازد و تقدس زدايي و سکولاريسمي که داراي توان و قدرت روزافزوني است را به ارامي تحمل مي کند. هواداران متعصب بنيادگرايان ايراني نيز درون گرا مي شوند و به زهد اين جهاني يعني مال اندوزي توام با بي اعتنايي مي گروند.

 

منتشرشده در: on آگوست 1, 2008 at 5:46 ق.ظ یک نظر بنویسید

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://iranvataneazad.wordpress.com/2008/08/01/%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%af%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment