بنیادگرایی ایرانی-بخش چهارم

نکته ان است که به کارگيري تکنولوژي مدرن، عيني ترين قالب مدرنيته، نيز در چارچوب اين علت نمايي بيان مي شود. استفاده از اين نمود مدرن، تنها به بهانه سوداوري و معرف نيازهاي واقعي نيست. وسيله ايست که براي کشتن، الت شکنجه، سانسور پيشرفته، سيستم بازجويي و کنترل امنيت و به طور کلي، ابزاريست در جهت سرکوب مخالفين. پس بکارگيري تکنولوژي، نه در بذل توجه و شيفتگي دست کم احترام اميز به اموزه هاي مدرن، بلکه در به کارگيري ان به مثابه ابزاريست در جهت رسيدن به هدف، ولو اين ابزار برامده از جوهره و فرهنگي باشد که خصم تفکر جوهري بنيادگرايان باشد: هدف ابزار را توجيه مي کند و اين يعني عقلانيت ابزاري.

اينجاست که به نزاع بنيادگرايان به غرب مي رسيم. دعوا بر سر اسلام و اخرت نيست، منازعه بر سر تصاحب فاز نهايي تکنولوژي امروزين است: بمب اتم. اختلاف نه بر سر حقانیت آموزه ها که بر سر محدوده ميلتاريزه شدن است. تقابل نه برپايه توحيد و مساوات بلکه بر سر جلوه هاي تند روانه از قهر حکومتي است. شايد بهتر باشد که دولت بنيادگرا را ماشين سرکوبگرا ناميم.

به دولت رسيديم. نگاه اين بنيادگرايان نيز به دولت خاص و منحصر به فرد است. برخلاف بسياري از اثار اوليه اسلامي ، اينان گرچه خواهان برخورد با نظام هاي مدرن هستند، اما به هيچ وجه به برخورد با ساختار دولت و کارکرد ان در جامعه روي خوش نشان نمي دهند. به بيان ديگر، بوروکراسي گسترده و نظام   هيرارشي وار اداري از مشخصه هاي بارز ستيزه جويان بنيادگراست. چنين افرادي حتي با تضعيف نهاد دولت نيز مخالفند علي الخصوص با جوامعي که ميزان پلوراليسم ان، به واسطه تقويت جامعه مدني و نفوذ نهادهاي غيرحکومتي، در سطح جامعه بيشتر به چشم مي خورد.

در ميان بنيادگرايان ايراني، انچه که جلب توجه مي کند، قلت سن انان است. اکثريت اين بنيادگرايان دواتشه،این کاسه های داغ تر ازآش، حاميان جواني هستند که نمي توان انان را سنت گرا ناميد. درحقيقت اين گونه ويژگي است که دانشگاه ها را به مثابه يکي از نمودهاي مدرن در جامعه نيمه مدرن- نيمه سنتي ايران، به اصلي ترين مکان برخورد مدرنيته و بنيادگرايي تبديل نموده است. حتي ديوانسالاري مدرن و نظام اداري عريض و طويل ايراني نيز قابل قياس با دانشگاه نيست. هرچند که نمي توان تمام محيط هاي دانشگاهي را در زمره عرصه هاي برخورد بنيادگرایي با مدرنيته دانست. تنها دانشگاه ها و مراکز اموزشي را مي توان در اين مقوله گنجاند که از پتانسيل بالقوه اي براي تبديل ميدان نزاع بره باشند: دانشگاه هاي صنعتي. اما به چه دليل دانشگاه هاي صنعتي؟ در ايران، دانشگاه هاي صنعتي مهمترين مراکز اموزشي مهندسين است. مهندسيني که با ذهن خلاق خود، مي سازند و مي سازند. در حقيقت، مهندسين نماد پيشرفت ظاهري مدرنيته، يعني ساختار و قالب ان هستند و اين نمود را به بهترين وجه عرضه مي دارند. پيشرفتي که در نگاه بنيادگرايان، ابزاري است الزامي در برخورد با غرب و ايجاد خفقان داخلي. اين گونه است که مهندسين در جامعه ايراني ارج و قرب مي يابند، چه شعار اصلي انان توانايي است به تغيير: ما مي توانيم. باز به همين دليل است که علوم انساني و ساير اشتقات ان به ويژه علوم سياسي،جامعه شناسي و فلسفه تحقير مي شوند و به کناري گذاشته مي شوند، چه بنيادگرايان هستند که اموزه هاي مدرن و هسته آن را، عقلانیت انتقادی،  را رد مي نمايند. تجليل از مهندسين يعني تجليل از خودکفايي و تاکيد بر واژه استقلال. استقلالي که هسته ان بر قطع هرگونه مراوده با غرب و تخاصم با ان گرايش دارد و اين يعني غارنشيني.

اما آنچه که در این راستا شایسته توجه می نماید ، ترکیب این گونه پدیدار سیاسی است با پوپولیسم. پوپولسمی که توسل به مردم را نه به واسطه نهادهای مدنی و احزاب  که فارغ از هر گونه مکانیسمی و به صورت مستقیم میداند. تقبیح احزاب و تاکید  دولتیان به کارکردی فراجناحی بر پایه چنین دیدگاهی استوار است .نکته اما تلفیق این دو پدیدار اجتماعی، بنیادگرایی و پوپولیسم است. همان طور که ذکر شد بنیاد گرایی اعتراضی است ناگهانی به شیوع آموزه های مدرن در جامعه پیشا مدرن. اما چنین اعتراضی هیچ گاه قادر به تسخیر بالا ترین نهاد سیاسی نیست و اگر این گونه تسخیرعینی شود، نه به واسطه تاکید بر مخالفت با مدرنیته که یقینا با  توسل بر کاربرد ابزارانگارانه یکی از پدیده های مدرن است : عوام فریبی. بنیاد گرایان تنها با تکیه بر شعارهای پوپولیستی قادر به تسخیر ساحت سیاست می باشند و گرنه خیزش معترضانه آنان به واسطه ناگهانی و مقطعی بودن اندیشه اعتراضی آنان ره به جایی نمی برد. نمی توان تردیدی در آرمانگرایی بنیادگرایان داشت، اما آنچه که آنان را به فتح سنگرهای متوالی رهنمون می سازد نه در تکیه و تاکید بر مدینه فاضله خویش که نقد وضع حاکم آن هم با سر دادن شعارهای مقطعی و مردم فریبانه است.

کار اما تنها بدین جا خاتمه نمی یابد چه تاکید این ترکیب برکارویژه ای است مبتنی بر توهم. ترکیب خشن بنیادگرایی و پوپولیسم واجد خصیصه ای است که به واسطه آن توده های گسیخته را از برای پذیرش جلوه های تندروی خویش آماده می سازذ: دشمن سازی. این گونه خصیصه است که بنیادگرایان را جهت استمرار در امر حکومت ورزی، به سر دادن شعار انقلاب در انقلاب می کشاند و فریاد یافتن توطئه های ضد مردمی را در هر جا و هر زمان  سر می دهند. شعار بازگشت به صدر انقلاب.آن هم نه انقلابی سخت که نرم: انقلاب فرهنگی ثانوی. مولود خشن امتزاج بنیاد گرایی و پوپولیسم اگرچه بر شعارهای سلبی تکیه و تاکید دارد، اما نمی توان چنین تاکیدی را پاشنه آشیل آن دانست چرا که اگر چه خود از نردبان دموکراسی نیم بندی بالا رفته و پرچم اندیشه خود را بر اصلی ترین نماد مدرنیته در جامعه ایرانی، دولت ، بر افراشته ولی به هیچ روی بر ترک آن و یا دستکم خروج زود هنگام خود قصدی ندارد . و اینجاست که سکوت در برابر چنین ترکیب خشنی، خودکشی سیاسی مطلقی است چرا که جهت سرکوب منتقدین خود نیاز به هیچ برهان و حجت عقلانی ندارد.

پيش از انکه به اينده بنيادگرايي در ايران و عوامل خدشه دار شدن ان بپردازيم، لازم است که به ماهيت اسلام و تاثير ان بر جوامع شرقي و قياس ان دنياي مسيحيت بپردازيم. بسيار ديده مي شود متفکريني که وضعيت فعلي جامعه ايران را به دنياي غرب در پيش از رنسانس، يعني عصر تاريک قرون وسطي تشبيه مي گردانند. تئوکراسي دگم حاکم، برخورد با تفکرات و شدت برخورد با انديشمندان و … همگي گوشه اي کوچک از نمونه هاي قابل قياس هر دو رده است. در حقيقت، اگرچه در ظاهر اين دوره قابل قياسند با اين وجود نمي توان از تفاوت هاي عميق ساختاري انها، چشم پوشي نمود. به واقع تفاوتي که در اينجا از ان سخن رانده مي شود، يکسان نبودن ساختار ديني و پيروان ان در جوامع اروپايي و اسلامي است.

ابتدا به سراغ عالم مسيحيت مي رويم. کشيشان مسيحي بيش از انکه به استدلال منطقي و فسلفه روي اورند، به خرافات علاقه دارند. به تعبيري، ذهنيت مرکزنشينان مسيحي، برپايه خرافات است و حاشيه در شعله تعصب ديني به سر مي برد. پيروان مسيحيت، يعني ان دسته ازافرادي که به نظام انداموار کليسا تعلقي ندارند خرافات حاکم بر ارباب کليسا را به ديده تعصب مي انگارند. حال ببينيم از اين نظرگاه ساختاري، چگونه مي توان ام القرای کلاسيک اسلام را تبيين و تفسير نمود. در اسلام، عنصر متن گرا، پاکدين و جهان گرا در مرکز قرار دارد و عناصر ايين گرا، سازش طلب و خلسه گرا غالبا پراکنده، حاشيه نشين و مردم پسند بودند. بنابراين متعصبان در مرکز و جامعه خرافاتي در حاشيه و در سطوح پايين تر سلسه مراتب اجتماعي قرار داشتند. هراز گاهي اتش درگيري بين دو عنصر متعصب و خرافاتي در دنياي اسلام زبانه مي کشيد: متعصبان مرکزنشين مدتي بر خرافه گرايان حاشيه نشين غالب مي شوند ولي به دو دليل بار ديگر توازن برقرار مي شد:

 1- برتري کمي خرافه گرايان  2- نياز روحانيت متعصب مرکزنشين به پايگاه اجتماعي.

 اين دو عامل بود که علماي متعصب و نه خرافي مسلمان را مجبور به عقب نشيني و دست کشيدن از عصبيت خويش براي ادامه حکمروايي مي نمود. به عبارتي، در دنياي کلاسيک اسلام، اين دور بارها تکرار شد و يا شايد تا ابد. اين پويايي ادواري و غيرپيشروانه اسلام سنتي را ابن خلدون به زيبايي و موشکافي تحليل نموده و فردريش انگلس نيز بدون ذکر نام وي، نگاه تحقيراميزي به ان دارد. مهم ترين تفاوت ساختاري اين دو عالم را مي توان در نتيجه زير خلاصه نمود:

همان طور که پيش از اين ذکر شد، عناصر متعصب مرکزنشين اسلامي برخلاف همتايان مسيحي خويش، همواره از قدرت سياسي برخوردار نبودند. درنتيجه پايگاه و منزلت در شهرها ازنظر ساختاري مبهم تر از کشيشان بود. در غرب ارباب کليسا به واسطه وجود هيرارشي منظبط و سلسله مراتب پولادين خويش علاوه بر اينکه از تمامي قدرت هاي سياسي مسيحي مستقل بود، در برابر واکنش بيروني برگرفته از محيط، عکس العمل يکساني داشت. البته اين استقلال نظام انداموار کليسا را مي توان در نحوه برچيده شدن بساط اقتدار سانترالیسيت و متمرکز امپراطوري روم دانست که برخلاف دنياي بيزانس، چين و به ويژه اسلام، مهم ترين خصيصه ان، جدایي قدرت ايدئولوژيک و قدرت سياسي بود. نظام کليسا که همواره از توجيه ايدئولوژيک روم امتناع کرده بود، دريافت که ميتواند بدون حکومت سلطنتي متمرکز به بقاي خود ادامه دهد. به عبارتي همين دوگانگي قدرت در عالم مسيحيت بود که بر استقلال ارباب کليسا از قدرت هاي ان روزگار اروپا، مهر تاييد زد. همين تفاوت بود که بر روي اوری حاکمان اروپايي به نجيب زادگان فئودال به دليل محدود بودن قدرت پادشاهان و عدم کسب مشروعيت الهي و در نتیجه افزايش خودمختاري به شهرهاي تحت سيطره فئودال ها مهر تایید زد.این چنین فرایند اجتماعی بود که این مکان ها را  به صورت جزايري در درياي فئودالي تبديل نمود: کانون کارکردهاي نوين و گهواره انديشه هاي جديد و اين يعني دولت سازي در متن نيروهاي اجتماعي.

 برخلاف عالم مسيحيت، علمای اسلامی واکنش يکساني در برابر پديدارهاي اجتماعي از خود بروز نمي دادند. گاه پيوندهايشان با مراکز و مقامهاي سياسي بيشتر مي شد و گاه رهبري شورش هاي مردمي را بر عهده مي گرفتند و زماني به زهد وعزلت نشيني همراه با رفتار درون گرا در متن اجتماع روي مي اوردند. البته همين شورش هاي ادواري و پراکنده بود که به مثابه اشوب هاي ماقبل سياسي مردمي، به بنيادگرايي جديد اسلامي به ارث رسيد. شورش هايي که يا علما رهبري ان را برعهده داشتند و يا نقش بسيار مهمي در گرفتن بپاخيزي ان برعهده داشتند. شايد بهترين گفته را ادموند برک سوم به زبان اورده بود: «در جوامع اسلامي، موازنه اي تثلیث وار وجود داشته برمبناي قرارداد مردم (رعيت)، حکام مسلمانان و تهديد به شورهش هاي مردمي به رهبري علما».

 

منتشرشده در: on جولای 25, 2008 at 9:15 ب.ظ یک نظر بنویسید

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://iranvataneazad.wordpress.com/2008/07/25/%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%af%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment