به جرات مي توان گفت که تنها دارايي اين دسته از مردم، هويتي است که از نظرگاه شخصي هر يک از افراد، مهم ترين عامل و مانع انان است از سقوط در ورطه ي فاسدی به نام مدرنيته!!. رجعت و بازگشت به مبدا اين قشر قدرتمند به اسلام را مي توان در تعصب انان به مثابه خط متمايز با ساير اقشار ديد. در حقيقت برخورداري از چنين هويتي است که فرد روستايي مهاجر به دنياي مدرن را به اليناسيون و يا تنهايي از نوع سوم ارنت، با خود نبودن و با ديگري نبودن، نمي کشاند.تنهایی که پدید آورنده نیروی مهلک فاشیسم است .
سعي مي کنیم با بيان مثالي، مفاهيم ذهني و انتزاعي بحث موجود را عينيت بخشیم. براي تعيين اين ذهنيت، به قياس نقش روحانيت اسلامي ساکن در روستاها و در شهرها (جنوب شهرها) مي پردازیم. اگر با ديد موشکافانه به نقش علما در روستاها، يعني مراکز سنتي، در نگریم به تفاوت نقش ان ها با وضعيت علماي شهري پي مي بريم. علماي روستايي، نقش ريش سپيد و بزرگوارانه اي را برعهده دارند که مبتني بر رفع اختلاف در ميان روستائيان است. روحاني روستايي غالبا خود، کشاورز يا مالک زمين است و زندگي خود را بيش از انکه از راه تصدي مقام روحانيت تامين نمايد، برپايه شيوه معيشتي همچو اکثر مردم روستاست. البته اين بدان معنا نيست که روحاني روستايي با ساير اعضاي جامعه روستايي در يک شان باشند. با اين وجود تفاوت ظاهري انان ملموس و محسوس نيست. برخورد افراد روستايي با روحاني روستا نيز جالب است که وجه امر تقدس را می زداید. با نگاه کلي مي توان مقام روحانيت روستا را در حد شخص بزرگوار و ريش سپيد جامعه روستايي ديد که احترام به او اکثرا ناشي از خصايل شخصي خود اوست. برخلاف فضاي موجود در روستاها، تعامل اجتماعي برابر بين روحاني شهرنشين ايراني و جماعت اطراف وي به چشم نمي خورد. معاشرت روحاني با ديگران، ساده، متعصبانه و مبتني بر رابطه سلسه مراتبي و تقليد کورکورانه است. به گونه اي که بر گرد سخنان و اعمال روحاني محل، هاله اي از تقدس ايجاد مي شود و چهره معنوي روحاني را در پي رابطه مريد- مرادي پيروانش، الهي مي سازد. رابطه عمودي پيروان و روحاني جنوب شهري، در تمام شئون زندگي مريدان به چشم مي خورد، به گونه اي که نظر مراد انان، روحاني محل، محبتي است الهی و تخطي ناپذير.
اما نکته اي که در اينجا بايد متذکر شد، اين است که چنين روندي در تمام فضاي شهري و همه شهرهاي ايران رخ نمي دهد. در حقيقت، محل اصلي رخداد چنين پروسه احتمالي، مکان هاي جنوب شهري، شهرهاي بزرگ و صنعتي ايران، همانند تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، شيراز ومعدود شهر ديگر است. علت اصلي اين محدوديت مکاني چيست؟ همان طور که در پيش نيز اشاره کرديم، مراد از شهر در فضاي اجتماعي ايران، مکاني است که برخوردار از نهادهاي عيني مدرنيته، همانند ادارده، مدرسه، دانشگاه و … و به عبارتي برخوردار از فرهنگ شهرنشيني باشد. انچه از ان به عنوان فرهنگ شهرنشيني ياد شد، تفکر و انديشه اي که بيش از انکه از ايستايي برخوردار باشد، در پي تغيير محيط و يا تکامل ان است. با اين تفصيل بالطبع محيط هاي شهري ايراني نبايست زياد قلمداد شود. اما دليل اصلي وجود محدوديت فراگير چنين پديده اي را بايد در ميزان گسترش مدرنيته در جامعه ايران دانست. پديده مذکور را مي توان در مناطقي يافت که فرايند گذار از سنت گرايي به مدرنيته کاملا، دستکم در ظاهر، شکل گرفته است. يعني در مکان هايي که فرهنگ غالب بر شهر ايراني، مبتني بر افکار مدرن است و غير ان، بيگانه اي است که خود را در دنياي مدرن (ولو ناقص) گرفتار مي بيند. بالطبع اين مکان ها را مي توان به مناطق جنوب شهري (جنوب اجتماعي و فرهنگي و نه جغرافيايي) شهرهاي بزرگ و صنعتي دانست.
با مهاجرت فرد سنت گراي روستايي به شهر، وي در مناطق فوق الذکر سکني گزيده و خود را براي انطباق با شرايط و معيارهايي که بر فضاي جامعه حکمفرمايي مي کند، اماده مي سازد. همه اين تازه واردان سنت گرا، نمي توانند خود را به اين شرايط وفق دهند ولو اين تطبيق کافي نباشد. چرا که مدرنتيه ايراني، به هيچ وجه ساخته و پرداخته اذهان ايراني نبوده که براساس سنت هاي حاکم بر دنياي سنت گرا تغيير کرده باشد. اين عدم اشنايي مدرنيته ايراني با دنياي سنت گراي ان، راه هرگونه انطباق را ولو در ميزاني اندک، محدود مي نمايد. بدين گونه اکثر اين افراد يا به اليناسيون دچار مي شوند و يا تفکر ستيزه جويانه اي را اختيار مي کنند، و اينجاست که هويت موجود در ضمير ايراني سنت گرانحله ي ستيزه گري بنيادگرايي را تعيين مي نمايد. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازمهم ترین شالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.
به بحث اصلي بازگرديم. به تعصب بيش از حد افراد مهاجر نسبت به اسلام. در ذيل به اين نکته اشاره خواهم کرد که تعصب بي رويه اين افراد چه عواقبي را در پي دارد. اما شايسته ان است که به اسلام روي نماييم و عناصر تقويت کننده ستيزه جويي موجود در تفکر اسلامي ببينيم. ايا به واقع اسلام از چنين تفکري برخوردار است؟ شايد بهترين پاسخ را ابتدا در مقصد رجعت اين افراد در برخورد با مدرسه و حکومت ديد: اسلام و قدرت.
برپايه نگرش مسلمانان، گرايش خاصي نسبت به سياست در اسلام نهفته است،سیاستی که علیرغم تاثیر بر گرفته از اندیشه های زمان خویش ، از روح تعاليم اسلام نشات گرفته است. اما انچه که نکته حائز اهميت به شمار مي ايد، اين است که جان و جوهر سياست تبليغ شده در متون اسلامي، تلاشي است در پي کسب قدرت. اگر برپايه چنين ديدگاهي به تبيين پديدار مذکور بپردازيم، به سختي مي توان جهان بيني سياسي تري نسبت به اسلام يافت. اسلام که همواره طبيعت انساني را بر وفق نيازهاي جسمي و روحيش مي شناسد، مدام درصدد ابزاري است براي جامه عمل پوشاندن به انها. پيکري براي يافتن چنين ابزاري، قدرت را به مثابه اصلي ترين وسيله براي نيل به اين هدف پديد مي اورد. وجود بسياري از وظايف محلي و گروهي و يا امور واجب کفايي، علي الخصوص امر به معروف و نهي از منکر، در سنت اسلام را مي توان در قالب چنين ديدگاهي تفسير نمود. براي همبستگي اسلام با سياست به مثابه هنر حکومتي، دفاع از دارالقراي اسلام نيز از اهم وظايف حکومتي است که موافق با شرع بنا شده است. در ساير اديان، عدم وجود گرايش به قدرت و يا دست کم در اکتساب و برخورداري از ان نمايان است، ولي در اسلام به هيچ روي اين گونه نيست. قدرت مهم ترين وجه و مقبول ترين امر حکومت واجب اسلامي بوده است. شايد اين پديده را می توان در فضای حاکم بر ایات قرانی و افتراق ما بین سوره های مکی و مدنی دید.از نظر نگارنده اگر نگوييم سوره های مذکور فاقد تفاوت هستند، دستکم در برخورداري از مفهومي عميق، مشترک هستند: قدرت.
در سوره هاي مکي، قدرت از جمله اصلي ترين صفات است. «الله» قاهر است و قهار، شکست ناپذير است و منصور. حتي به واسطه قدرت است که خداوند خطاکاران را مي بخشايد. اين کار ويژه «الله»، را به راحتي مي توان در سوره هاي مختص به قيامت و روز جزا و عذاب گناهکاران ديد. هرچند شکوه و وقار و نثر اهنگين و موجز در اين گونه سوره ها را نمي توان در دسته ديگر، يعني سوره هاي مدني ديد، با اين وجود قدرت نيز اصلي ترين مفهوم در این دسته است: قدرت حکومت اسلامي. به بيان ديگر، قدرت ذهني و انتزاعي موجود در سوره هاي مکي، در قدرت وصف شده سوره هاي مدني عينيت يافته است. فراموش نکنيم که نخستين حکومت اسلامي با قهر و قدرت ايجاد شده است. در تمامي اموزه هاي اسلامي، تشويق و عمل به دستيابي به علوم جديد و درحقيقت قدرت امر شده است. اين چنين اموزه هاي ديني است که عيني ترين نمود از واژه انتزاعي پيشرفت را در قدرت می بیند.تاکید بیش از حد اسلام بر این واژه، قدرت ،بر خلاف عوام و متعصبین،چهره زمینی این ایین را بیش از پیش نمایان می سازد.به عبارت اخری ، اسلام در میان سایر ایین ها و مکاتب مذهبی، بیشترین جهت گیری را نسبت به عالم زمینی داشته است.این گونه نگرشی به قدرت است که مارشال سوستل، ژنرال و مستشرقی فرانسوی را وا میدارد که در مجلس فرانسه با اشاره به قران، ان را سکولارترین مرجع مذهبی در سراسر گیتی معرفی نماید، چه قدرت مندرج در سیاست از برای امورعالم ناسوت است و نه عالم لاهوت.
بدين ترتيب اسلام از اراده معطوف به قدرت برخوردار است. اما نکته ان است که با همه گيري مدرنيته، بر پایه مدرنیته اروپای غربی ، دين به مثابه نيرومندترين نمود دنياي سنتي نيز مي بايست تضعيف شده و دست کم از متن جامعه گريزان شود و جاي خود را به اموزه هاي مدرن بسپرد. با اين وجود در ايران و دنياي اسلام، روند پذيرش مدرنيته، بيش از انکه سکولاريزاسيون را به همراه داشته باشد، اسلام ستيزه جويي را معرفي مي نمايد که تکيه اصلي ان همين اراده معطوف به قدرت است. پديده ماقبل مدرن، اگر بخواهد در دنياي مدرن به کارکردهاي خود ادامه دهد، ناگزير به تبعيت از پديده هاي مدرن در پذيرش عقلانيت ابزاري است(بر خلاف تفکرات انسان مدارانه ای که بر عقلانیت تفهمی تاکید دارند). به جرات مي توان گفت که اسلام تنها دين و واضح تر بگوييم، تنها پديده سنتي پيشاتجددي است که توانسته اين نوع عقلانيت را بپذيرد. ترکيب تعصب ديني و نگرش ابزارانگارانه، بن مايه اصلي بنيادگرايي ايراني است. بينش اقتدارگراي ديني بواسطه اقتدارجويي اش حامل عقلانيت ابزاري است و از اين رو به اساني پذيراي عقلانيت ابزاري مدرن مي شود. به عبارتي، اراده معطوف به قدرت موجود در اسلام، بنيادگرايي را به پذيرش ساختار مدرن رهنمون مي سازد. گرايش به همين غريزه يعني قدرت بود که امام غزالي را به پس زدن فلسفه و تخطئه معتزله واداشت تا منطق را به مثابه ابزاري از براي تکوين عقايد، برگيرد. البته اين گرايش به سمت قدرت و نگريستن ابزار انگارانه به پديده هاي اجتماعي در دنياي اسلام، به واسطه غلبه عقلانيت مدرن بر دنياي پيشرفته نيز قابل توجيه است. اسلام نميتواند با پارسايي و حتي حضور جزیی در عرصه اجتماع به حيات خود در زمينه تجدد ادامه دهد و پس همان گونه که در سابق نيز بدان اشاره نموديم، اسلام بايست نگاه مدرن ابزارانگارانه به اجتماع را تحصيل نمايد که اين مکتب به دليل اراده معطوف به قدرت موجود در ذات اسلام، گرايش به بنيادگرايي را در اين سرزمين رونق بخشيده است.
اين چنين غريزه اي است، قدرت، که اسلام مدرن شده را در مهم ترين قالب عيني يعني الهيات سياسي مي نماياند. الهيات سياسي ستيزه جويانه و به شدت دوگانه نگر.در حقيقت اين نوع الهيات سياسي موجود در اسلام را به اساني مي توان در خصلت دواليستي خويش جست. دين يعني منبع الهيات برپايه انشقاق مؤمن و کافر استوار است. ديانت اقتدارجو و تماميت خواه نيز دوست و دشمن را جدا مي کند. هرگاه اين دو تقسيم بندي بر هم منطبق شوند، با پديده ستيزه جويي الهيات سياسي اسلامي مواجه ايم. به عبارت ديگر، الهيات سياسي، نقطه اوج تکامل اميختگي سياسي شدن دين و ديني شدن سياست است. سابقه اين اميختگي را مي توان به کرات در تاريخ ايران ديد. ان زمان که اردشير بابکان، بنيان گذار سلسله ساسانيان، دين و سلطنت را خواهرخوانده يکديگر معرفي کرده و چندين سده بعد، اين اتفاق باز هم تکرار شد: سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ما. قالب قدرت طلب جامعه مسلمانان است که هرگونه پيشرفت را به پذيرش ساختار مدرن وا مي دارد. عباس ميرزاي قاجار اولين سردمدار پيشرفت ايراني نيز پيشرفت و قدرت را در ارتش و توپخانه مي بيند. «ما بايد قوي شويم» و امروز نیز«ما می توانیم». ريشه نخستين چنين پديده اي برپايه اراده معطوف به قدرت است. در حقيقت تهاجم بنيادگرايي به تجدد را نمي توان ساده انگاشت. زيرا از نوسازي در حوزه هاي اقتصادي و فني استقبال مي نمايد ولي گرايشي ابزارانگارانه به تجدد دارد. به سخن ديگر کالبد تجدد را مي پذيرد ولي روح ان را نفي ميکند. ساختار و تکنولوژي را قبول مي نمايد ولي از فرهنگ و قواعد برامده از غرب مي هراسد. بنيادگرايي، واکنشي است به جهان از طرف سنت گرايان متحول شده. بنيادگرايي، محصول نارس و ناقص مدرنيته است که به ضديت با ان برخاسته است. به یک معنا، ابشخور ايدئولوژي بنيادگرايي برپايه روان انساني سنتي زيان ديده از نوگرايي و مدرنيته است و همين خسران است که وجه اقتدارطلبي اين ايدئولوژي را بيش از پيش مستحکم مي سازد.