غایت بنیادین این مقاله اما سیر تکوین همچو پدیده ایست در جامعه ایرانی . انچه در ايران به مثابه مکان اصلي سنت گرايي يافت مي شود، جوامع سنتي روستايي است که روح سنت گرايي و ماقبل مدرن خود را حفظ کرده اند. نکته اما گستردگی حوزه روستاییست چه بسیاری از شهرهای کوچک ایرانی روستاهایی هستند حجیم تر، فارغ از هر گونه تفاوت کیفی ، يعني همان مکان هايي که رسم سنتي خويش را حفظ کرده اند. فرد روستايي به مثابه جزئي ترين عنصر سنت گرا و حافظ روح سنتي، با تکيه بر اداب و شعاير ريشه دار جامعه ديرپاي ايراني، زندگي خود را مي پيمود. تا انکه دوران مدرن فرارسيد. پيدايش تجدد، عملا موازنه زندگي شهري و روستايي را به سود زندگي شهري تغيير نمود. فرد روستايي تحت تاثير فرايندهاي نوين تجاري سازي و توسعه و نوسازي روزافزون به شهرها مهاجرت نمود. مهم ترين انگيزه مهاجران روستايي در تغييرمکان و سکني گزيدن در شهرها، صنعتي شدن بي رويه و روبنايي جامعه ايراني بود. اما به واسطه توسعه ديرهنگام و نوسازي صنعتي ناقص و همچنين شکست در بالا بردن توليدات کشاورزي از طريق ترغيب روستاييان به عدم مهاجرت (که با برافکني موازنه زندگي شهري و روستايي، تلاشي عبث مي نمود) روند مدرنيته به ضرر اين انسان هاي سنتي مهاجر شد. مهاجر روستايي تازه وارد، در برخورد با دنياي مدرن بيش از انکه به محيط و روح تازه دميده شده در جامعه خو بگيرد، به دليل عدم ناتواني در ايجاد روابط اجتماعي مبني بر ارزش ها و اداب مدرن، که خود معلول عدم توانايي دريافتن شغلي تازه بود، سرخورده و سرگردان مي شود. سرگرداني مهاجر روستايي سنت گرا، ناشي از برخورد با ظواهر دنياي مدرن و عدم انطباق با معيارهاي برامده از روح مدرنيته، فرد را دچار در پيش گرفتن و روي اوردن به دو حالتي مي نمود که هر دو از پديده هاي جديد و البته مخرب مدرنيته هستند. شخص انطباق ناپذير سنتي، يا دچار از خودبيگانگي (اليناسيون) مي شود و نقشي منفعلانه را اتخاذ مي نمايد و يا عکس العمل منفي و البته مخرب خود را به دنياي مدرن نشان مي دهد. اين پديده ستيزه جويانه را مي توان در غرب فاشيسم نمود پيدا کرد، حال انکه در شرق، به ويژه جوامع خاورميانه اي، تحت لواي بنيادگرايي اسلامي عينيت يافت.
شايد بهترين تفسير در مورد فاشيسم را مي توان در نوشته هاي هانا ارنت در قالب توتاليتاريسم دانست. بنا به عقيده ارنت، جنبش هاي توتاليتر، محصول توده اي شدن جامعه و ذره اي شدن فرد در عصر حاضر است. به نظر وي، توتاليتاریانيسم، واقع گريزي و اسطوره گرايي را بازتاب تنهايي توده ها مي داند که خود نتيجه تحولات تاريخي مهمي است. تحولاتي که به بي ريشگي، انزوا و گسيختگي توده هاي عظيم مردم انجاميده است. سلطه توتاليتري، در شرايط احساس تنهايي ممکن مي گردد و اين احساس در اين عصر بيش از هر زمان ديگري گسترش يافته است. اما انچه که ارنت بر ان تاکيد ويژه اي نموده، ذره اي شدن افراديست که به حاکميت توتاليتاریانيسم مي انجامد. فرد ذره اي شده، منزوي و تنها و البته بي ريشه، بدون داشتن جماعت و سرزمين، جذب نظرياتي مي شود که خود نيز به همان سان بي ريشه و بي جماعت هستند: راسيسم و نژادپرستي افراطي. فرد ذره اي شده ارنت به مثابه عنصر کوچک و البته اصلي ترين جزء تشکيل دهنده ايدئولوژي مخرب فاشيسم، به تنهايي روي مي اورد. درحقيقت ارنت به عامل اصلي پيوستن به اين گونه جنبش هاي توده اي را در تنهايي فرد مي بيند. وي انواع تنهايي را برمي شمرد: 1- تنهايي مثبت، به معناي با خود بودن که به تفکر مي انجامد 2- تنهايي به معني با ديگران نبودن که معلول ويراني حوزه سياسي و يا عمومي و يا زندگي دول اقتدارطلب هستند و 3- تنهايي به معناي با خود نبودن و با ديگري نبودن که اصلي ترين ويژگي انسان ذره اي است در جامعه توتاليتر (تام روا).
شرحي که در بالا ذکر شد، تعريف مختصري از فاشيسم و روند ذره اي شدن وشرحه شرحه شدن افراد در جامعه توتاليتر است. نکته اما اختلاف ظريف مابين اين دو نحله ي ستيزه جو، فاشيسم و بنيادگرايي، است و ان اينکه در دنياي بنيادگرايي، برخلاف فاشيسم، فرد بنيادگرا از هويت پيشين و يا دست کم از داشتن ذهنيتي اولی برخوردار است. ذهنيتي که وجوه هويتي اصيل و قديمي را در فرد بيدار نگاه مي دارد. در اينجا بايد به هويت موجود در ميان روستاها و شهرهاي کوچک ايراني، قلب هاي تپنده و رو به اضمحلال سنت گرايي و البته منبع بالقوه خيل عظيم بنيادگرايان، اشاره نمود که از تنهايي فرد روستايي جلوگيري مي نمايد. اين هويت، سازنده و پي اصلي شخصيتي سنت گرايان است. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازشالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.
به جرات مي توان گفت که تنها دارايي اين دسته از مردم، هويتي است که از نظرگاه شخصي هر يک از افراد، مهم ترين عامل و مانع انان است از سقوط در ورطه ي فاسدی به نام مدرنيته!!. رجعت و بازگشت به مبدا اين قشر قدرتمند به اسلام را مي توان در تعصب انان به مثابه خط متمايز با ساير اقشار ديد. در حقيقت برخورداري از چنين هويتي است که فرد روستايي مهاجر به دنياي مدرن را به اليناسيون و يا تنهايي از نوع سوم ارنت، با خود نبودن و با ديگري نبودن، نمي کشاند.تنهایی که پدید آورنده نیروی مهلک فاشیسم است .
سعي مي کنیم با بيان مثالي، مفاهيم ذهني و انتزاعي بحث موجود را عينيت بخشیم. براي تعيين اين ذهنيت، به قياس نقش روحانيت اسلامي ساکن در روستاها و در شهرها (جنوب شهرها) مي پردازیم. اگر با ديد موشکافانه به نقش علما در روستاها، يعني مراکز سنتي، در نگریم به تفاوت نقش ان ها با وضعيت علماي شهري پي مي بريم. علماي روستايي، نقش ريش سپيد و بزرگوارانه اي را برعهده دارند که مبتني بر رفع اختلاف در ميان روستائيان است. روحاني روستايي غالبا خود، کشاورز يا مالک زمين است و زندگي خود را بيش از انکه از راه تصدي مقام روحانيت تامين نمايد، برپايه شيوه معيشتي همچو اکثر مردم روستاست. البته اين بدان معنا نيست که روحاني روستايي با ساير اعضاي جامعه روستايي در يک شان باشند. با اين وجود تفاوت ظاهري انان ملموس و محسوس نيست. برخورد افراد روستايي با روحاني روستا نيز جالب است که وجه امر تقدس را می زداید. با نگاه کلي مي توان مقام روحانيت روستا را در حد شخص بزرگوار و ريش سپيد جامعه روستايي ديد که احترام به او اکثرا ناشي از خصايل شخصي خود اوست. برخلاف فضاي موجود در روستاها، تعامل اجتماعي برابر بين روحاني شهرنشين ايراني و جماعت اطراف وي به چشم نمي خورد. معاشرت روحاني با ديگران، ساده، متعصبانه و مبتني بر رابطه سلسه مراتبي و تقليد کورکورانه است. به گونه اي که بر گرد سخنان و اعمال روحاني محل، هاله اي از تقدس ايجاد مي شود و چهره معنوي روحاني را در پي رابطه مريد- مرادي پيروانش، الهي مي سازد. رابطه عمودي پيروان و روحاني جنوب شهري، در تمام شئون زندگي مريدان به چشم مي خورد، به گونه اي که نظر مراد انان، روحاني محل، محبتي است الهی و تخطي ناپذير.
اما نکته اي که در اينجا بايد متذکر شد، اين است که چنين روندي در تمام فضاي شهري و همه شهرهاي ايران رخ نمي دهد. در حقيقت، محل اصلي رخداد چنين پروسه احتمالي، مکان هاي جنوب شهري، شهرهاي بزرگ و صنعتي ايران، همانند تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، شيراز ومعدود شهر ديگر است. علت اصلي اين محدوديت مکاني چيست؟ همان طور که در پيش نيز اشاره کرديم، مراد از شهر در فضاي اجتماعي ايران، مکاني است که برخوردار از نهادهاي عيني مدرنيته، همانند ادارده، مدرسه، دانشگاه و … و به عبارتي برخوردار از فرهنگ شهرنشيني باشد. انچه از ان به عنوان فرهنگ شهرنشيني ياد شد، تفکر و انديشه اي که بيش از انکه از ايستايي برخوردار باشد، در پي تغيير محيط و يا تکامل ان است. با اين تفصيل بالطبع محيط هاي شهري ايراني نبايست زياد قلمداد شود. اما دليل اصلي وجود محدوديت فراگير چنين پديده اي را بايد در ميزان گسترش مدرنيته در جامعه ايران دانست. پديده مذکور را مي توان در مناطقي يافت که فرايند گذار از سنت گرايي به مدرنيته کاملا، دستکم در ظاهر، شکل گرفته است. يعني در مکان هايي که فرهنگ غالب بر شهر ايراني، مبتني بر افکار مدرن است و غير ان، بيگانه اي است که خود را در دنياي مدرن (ولو ناقص) گرفتار مي بيند. بالطبع اين مکان ها را مي توان به مناطق جنوب شهري (جنوب اجتماعي و فرهنگي و نه جغرافيايي) شهرهاي بزرگ و صنعتي دانست.
با مهاجرت فرد سنت گراي روستايي به شهر، وي در مناطق فوق الذکر سکني گزيده و خود را براي انطباق با شرايط و معيارهايي که بر فضاي جامعه حکمفرمايي مي کند، اماده مي سازد. همه اين تازه واردان سنت گرا، نمي توانند خود را به اين شرايط وفق دهند ولو اين تطبيق کافي نباشد. چرا که مدرنتيه ايراني، به هيچ وجه ساخته و پرداخته اذهان ايراني نبوده که براساس سنت هاي حاکم بر دنياي سنت گرا تغيير کرده باشد. اين عدم اشنايي مدرنيته ايراني با دنياي سنت گراي ان، راه هرگونه انطباق را ولو در ميزاني اندک، محدود مي نمايد. بدين گونه اکثر اين افراد يا به اليناسيون دچار مي شوند و يا تفکر ستيزه جويانه اي را اختيار مي کنند، و اينجاست که هويت موجود در ضمير ايراني سنت گرانحله ي ستيزه گري بنيادگرايي را تعيين مي نمايد. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازمهم ترین شالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.